#ناخواسته_پارت_234
چی فکر می کردم و چی شد.چقدر خوشحال بودم و چقدر احمق که خیلی از چیزهارا نمی دیدم! من دلشوره ی مادرم را و سبیل جویدن های پدرم را ندیدم،دست دست کردنشان را برای گفتن حرف ندیدم و از همه مهم تر، قلب مهربان و دل بزرگ مامان سودی را هرگز ندیدم!!!!!
راس ساعت هفت پایین بودم و به ایدا پیام دادم:
-حاضری؟
-اره داریم راه می افتیم.
-خوشگل کردی که از من عقب نمونی؟
-خیالت راحت به پات نمیرسم!!
خندیدم.اصلا خیالم راحت نبود. دلم اشوب بود. نمی دانستم این اشوب برای چیست.با صدای بلند گفتم:
-بابا عجله کن عمو اینا راه افتادن.
ساعتی بعد ما و خانواده عمو مقابل منزل حاج مهدی بودیم.حاج مهدی را دوست داشتم، مرد خوبی بود البته فرخنده خانم را هم دوست داشتم فقط از بعضی رفتارهایش عصبی می شدم!
خانه شان ویلایی بود و از جلوی در تا ساختمان اصلی پنج دقیقه پیاده روی داشت!!ماشین های فرهام و فرزاد و حاجی و فرخنده خانم کنار هم پارک شده بود. ان روزها فرهام و فرزاد بنز سوار می شدن ، هر دو یک رنگ و یک مدل . همیشه برایمان سوال بود که چطور ماشین هایشان را از هم تشخیص می دهند!؟!
فرخنده خانم و حاجی و پسرها بالای پله ها منتظر ما ایستاده بودند. اخر همه از پله ها بالا می رفتم که فرخنده خانم به سمتم امد . بغلم کردو زیر گوشم گفت:
-خوش اومدی عزیز دلم.
و با هم باقی پله ها را بالا رفتیم.
در بدو ورود راهرویی بزرگ که سرتاسر کمد و اینه داشت، بود و فرخنده خانم از ما خواست تا مانتو هایمان را داخل کمد بگذاریم.ایدا منتظر من ایستاده بود.در کمد را بستم و کیف دستی زردم را به دست گرفتم و به ایدا نزدیک شدم. گفت:
-از حالا تو عزیز تری، اینجوری قبول نیستا.
چشمک زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com