#ناخواسته_پارت_233
-بابا ساعت چند راه میوفتیم؟
-هفت.
-پس من ساعت هفت میام پایین.به شهنام بگین دیر نکنه ها.
پدر و مادرم نگاه معناداری بهم انداختند و چیزی نگفتند. به در اتاق درزاد رفتم :
-دری هستی؟
-اره بیا تو.
-ببین لباسام چطورن.
و بسته ی خرید هایم را به سمتش گرفتم. بسته ها را روی مبل خالی کرد و با دقت نگاهشان کرد و گفت:
-مثل همیشه عالی.
-سلیقه فرهامه.
-مبارکت باشه ایشالا زودتر عروسیت بشه.
-مرسی.موهامو چیکار کنم؟
-بعد از حمام میام برات اتو میکشم دورت بریز.
با لحن چندش گفتم:
-ایی دوست ندارم بالا...
-به خدا میزنمتا شهرزاد.حالم از این دم اسبت بهم میخوره.
غش غش خندیدم و از اتاق بیرون رفتم.
romangram.com | @romangram_com