#ناخواسته_پارت_232
-به هم نرسیدن ، جبر عشقه اما تلاش نکردن بر غلبه به این جبر، میل عاشق.
نشسته ام و به پایان این بازی خسته کننده فکر میکنم. در اینکه عاشقی شکی نیست اما اگر تلاش نکنی و نخواهی، به خواسته ات احترام میگذارم؛ اینرا بار ها گفته ام.پس درست تصمیم بگیر. من همه تلاشم را کرده ام باقی با تو.
زهر مار از چیپس و پنیر خوشمزه تر بود. البته بعد از خواندن این پیام.بشقاب را روی میز گذاشتم ،تلویزیون را خاموش کردم و دستم را زیر سر بردم....
یک هفته بعد از نامزدی خانوادگی ما ، فرخنده خانم خانواده من و ایدا را برای اشنایی بیشتر!!! و البته به گفته خودش، پاگشای من و ایدا دعوت کرد. در این مدت انها هم تاریخ عقدشان را مشخص کردند و قرار عقدشان را برای یک روز بعد ازعقد ما گذاشته بودند.
فرزاد می خواست به ان پنج دقیقه بزرگتر بودن برادرش احترام بگذارد واین احترام را با تاخیر یک روزه در همه کارهایش نشان داده بود.
رابطه من و فرهام در شرکت هم چنان مسکوت مانده بود اما در خارج از شرکت او صدو هشتاد درجه تغییر می کرد. پنج شنبه ها شرکت ساعت دوازده تعطیل می شد و قرار بود برای مهمانی ان شب بعد از شرکت هر چهار نفرمان برای خرید لباس به مرکز خرید برویم.
خرید ان روز من و ایدا به سلیقه فرهام و فرزاد بود و ما ان روز چقدر شاد بودیم غافل از اینکه .....
شلوار پارچه ایی راسته مشکی به همراه تاپ مشکی و کت زرد و کفش های ورنی مشکی برای من بود و کت و دامن قرمز سنگین به همراه کفش های پاشنه بلند سبز! برای ایدا بود.
ان روز کلی خندیدیم . فرزاد میگفت:
-من بلد نیستم چایی بیارم یه موقع میریزه رو پات ایدا.
ایدا هم با ناز جواب داد:
-من که خواستگاری نمیام که چایی برام بیاری، باید برام شمش بیاری.
او هم کف دستش را جلو اورد و گفت:
-اگه مو میبینی بکن.مال تو
بعد از خوردن ناهار مارا به خانه رساندند و تاکید کردند"دیر نکنیم"
وارد خانه شدم .پدر و مادرم روی مبل های نشیمن نشسته بودند و صحبت می کردند. سلام کردم و جواب شنیدم و پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com