#ناخواسته_پارت_231

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمیپوشی به کام

باده رنگین نمینوشی زجام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از ان می که میباید تهیست

فرهام خیره نگاهم کرد و ادامه داد:

-ای دریغ از تو چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

حالا به یکدیگر نگاه می کردیم ، چشمان هردو لبریز از عشق بود و خواستن اما...

مانع داشتیم. کدورت ها و دلخوری ها برایم مانع شده بود و البته مسئولیت خطیر مایا که همانند بار سنگینی روی قلبم بود!

کمی بعد من به خانه ام رفتم و فرهام به خانه کوروش.

درزاد هنوز نیامده بود. بسته ایی چیپس را باز کردم و داخل بشقاب ریختم و روی ان تکه های بزرگ پنیر گذاشتم و رفت داخل ماکروفر. تلویزیون را روشن کردم و با بشقاب چیپس و پنیرم روی مبل ولو شدم. با لذت مشغول خوردن بودم که صدای پیام موبایلم امد. پیام از طرف فرهام بود !

romangram.com | @romangram_com