#ناخواسته_پارت_230
چشمک زد و از خجالت دم مردن بودم!!!
(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )
*****
ساعتی بعد به همراه فرهام در کنار رود سن قدم می زدیم. در سکوت پر حرف مابینمان به روی پل رفتیم و خیره به اب پر خروش زیر پایمان و برج زیبای ایفل در مقابلمان بودیم . من مست بوی بهار و پرتقال بودم.
بهار فصل قشنگیاست، فصل سبز خوش رنگ و هوای لطیف. با خود زمزمه کردم:
-بوی باران، بوی سبزه ،بوی خاک
شاخه های شسته ،باران خورده، پاک
اسمان ابی و ابر سپید، برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
romangram.com | @romangram_com