#ناخواسته_پارت_229

-الان حوصله ندارم تا برات توضیح بدم.

این شک کردن را دوست داشتم . دلم می خواست کمی حس حسادتش را غلغلک بدهم که ناگهان دستم را کشید و با صدای بلند گفت:

-منظورت چیه شهرزاد؟

-چرا داد میزنی؟دستمو ول کن.

-تا نگی منظورت چی بود ولت نمیکنم.

-دستم شکست دیوانه، چی گفتم مگه که منظورشو برات بگم.

-چرا از اینکه اونا از هم خوششون اومده ناراحت شدی؟ یادت رفته که من روی این موضوع خیلی حساسم؟

فشار دستش را بیشتر کرد و اشک در چشمانم جمع شد:

-فرهام دستم شکست تو رو خدا ولم کن.

دستم را ول کرد . کمرم را گرفت و بغلم کرد.سفت مرا به خودش می فشرد . سرم را روی سینه اش گذاشتم و به اشک هایم اجازه خروج دادم.عطر پرتقالش و این قلب پر تپش را می خواستم!! من او را می خواستم. کنار گوشم اهسته گفت:

-اگه جز من یه نفر دیگه برات مهم بشه من میمیرم شهرزاد، شک نکن که میمیرم.

گریه می کردم و چیزی نمی گفتم ، در واقع حرفی برای گفتن نداشتم یعنی او ،عشق مرا نمی دید؟

-چیزی نمیخوای بگی؟

به چشمان تب دارش نگاه کردم و ناخواسته گفتم:

-بریم سن قدم بزنیم؟

لبانم داغ شد و تمام احساساتم را به غلیان انداخت. کمی گذشت و گفت:

-سریع حاضر شو بریم وگرنه یه اتفاقایی میوفته.

romangram.com | @romangram_com