#ناخواسته_پارت_228


-سلام عزیزم، خسته نباشی.

از شنیدن " عزیزم" از دهان فرهام دلم قیلی ویلی رفت و لبخند زدم.کوله ام را از روی دوش برداشتم و روی زمین گذاشتم . پرسیدم:

-تو نرفتی؟

-نه!!

-چرا؟

-اونا دوست داشتن تنها باشن .البته منم میلی به رفتن نداشتم.

-یعنی چی که دوست داشتن تنها باشن؟

-یعنی اینکه ازهم خوششون اومده.

روی مبل ولو شدم،وقت نکرده بودم با کوروش صحبت کنم و از دست خودم عصبانی بودم.

فرهام موشکافانه نگاهم کرد . گفت:

-ناراحت شدی؟

بی حواس جواب دادم:

-خیلی .

رگه های شک و تردید را در چشمانش دیدم.

-چرا؟

حس شیطنتم گل کرد، از جایم بلند شدم و درحال رفتن به اتاق گفتم:


romangram.com | @romangram_com