#ناخواسته_پارت_227

بعد از گذشت ربعی از ساعت تبلت را روی میز گذاشت و دستانش را روی میز دراز کرد و به پشتی صندل تکیه داد و گفت:

-طرحا عالین. هیچ حرفی توش نیست. هزینه هارو براورد میکنم با کوروش تماس میگیرم.

لبخند عمیق جمع نشدنی به روی لبهایم نشست!

بعد از اتمام ساعت کاریم وسایلم را داخل کوله پشتی ام ریختم و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم. کوروش برای امشب قرار تئاتر گذاشته بود و من گفته بودم که همراهیشان نمی کنم.

غمگین بودم. دو روز دیگر وقت رفتن درزاد و فرهام بود و من از حالا دلتنگ و ناراحت بودم. روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته و کوله ام را بغل گرفته بودم و به فرهام فکر می کردم.

اینکه اگر بخواهم او را از زندگی اینده ام حذف کنم کسی را پیدا می کنم که مانند فرهام دوستش داشته باشم؟ قطعا که نه!!فرهام برای من خاص ترین انسان روی زمین بود و هرگز مانند او برای من پیدا نمی شد!

واما درزاد؛ او یاد اور با ارزش ترین دارایی زندگیم یعنی خانواده ام بود. با دیدن هر روزه درزاد این خواسته به دلم می افتاد که " کاش مامان سودی و شهنام و بابا هم بودن"

چشمانم لحظه به لحظه خیس تر می شد و امدن اتوبوس اجازه گریه بیشتر را نداد.

سوار شدم و روی صندلی نشستم و سرم را به شیشه چسباندم . به مسیر طولانی و خسته کننده پیش رویم خیره شدم. موبایلم لرزید. پیامی از طرف فرهام داشتم.

-کجایی؟

-دارم میرم خونه.

-طرحارو نشون دادی؟

-اره تایید شد.

سربالایی خیابان نفسم را برید. نمی دانم چرا هرموقع که سردماغ نبودم شیب این خیابان بیشتر می شد!!

به ساختمان رسیدم . به سمت پله ها رفتم و بر حسب عادت نگاهی به چراغ خاموش صندوق نامه ها انداختم و پله هارا بالا رفتم. داخل شدم و از دیدن فرهام که روی کاناپه نشسته بود و لب تاپش را چک می کرد تعجب کردم.

-سلام.

لبخند زد و عینکش را دراورد:

romangram.com | @romangram_com