#ناخواسته_پارت_225
سریع جوابم را داد:
-حالشو ببر.
-بیشعور
لباس عوض کردم و روی صندلی مقابل میز ارایش نشستم . موهایم را شانه می زدم و به تصویر دختر غمگین داخل اینه نگاه می کردم ؛ واقعا من که بودم ؟ چه از جان این زندگی می خواستم ؟ این زندگی چه از جان من می خواست ؟ چرا من مثل همه ی دختران سرزمینم نتوانستم زندگی کنم و با مرد دلخواهم ازدواج کنم ؟ چرا زندگی با من این کاررا کرد؟ چرا پدر و مادرم با من این کار را کردند؟ کاش ان شب فرخنده ساکت می ماند و زندگی ام را به اتش نمی کشید ! فرهام در زد و مرا از دنیای غمگین پر حسرتم بیرون کشید:
-میتونم بیام داخل؟
-اره.
داخل شد و لب تاپش را نشانم داد و گفت:
-کارت دارم.
-پس بزار بیام بیرون.
موهایم را جمع کردم و جلوتر از او از اتاق بیرون رفتم.روی کاناپه نشستم و لبتاپش را جلویم گذاشت.
چند روز قبل هر دو به مغازه خیابان مونتاین رفته بودیم و تمام زوایای ان را با دقت بررسی کردیم و بر اساس ان اتود زدم . طرحم را به فرهام دادم تا بعد از رفع اشکالات با نرم افزار روی ان کار کند.مغازه پدری کوروش یک طبقه بود ونیم طبقه ایی داشت که با شانزده پله از طبقه اول جدا می شد.
فرهام گفت:
-با هم مرور میکنیم.شیشه های بلند مزون رو با پرده های ضخیم و بلند قرمز مخمل که لوگوی اتنا روشون حک شده میپوشونیم . این پرده ها باید قابلیت بازتاب ویدئو پروژکتور رو داشته باشن.
-چطور؟
-اینو من به راندوی تو اضافه کردم. ببین این مغازه دونبشه و شیشه بلند سرتا سری داره خوب؟
-خوب.
-من این شیشه بلند عریض و طویل رو به چهار قسمت تقسیم کردم و برای هرقسمت یه ویدئو پروژکتور تعبیه کردم.
romangram.com | @romangram_com