#ناخواسته_پارت_224
*******
(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )
روزها از پی هم می گذشتند و من با روحیه خیلی خوبی سر کارم حاضر می شدم. حالا روز ها بلند شده بودند و شبهای خنک پاریس کوتاه!!عصر ها کوروش بعد از اتمام کارش به دنبالم می امد و با هم به خانه من می رفتیم .
هر روزی که فرهام مارا می دید محال بود که چیزی به ما نگوید . البته فرهام هم به همراه درزاد صبح ها تا عصر به گشت و گذار شهر می رفتند و زمان رسیدن ما به خانه برمی گشتند. شب ها هم معمولا به کنار رود سن می رفتیم ، قدم میزدیم و به تماشای برج ایفل می نشستیم.
در این مدت متوجه نگاه های تب دار کوروش به درزاد و بی تفاوتی نمایشی درزاد به کوروش شده بودم . تصمیم داشتم با هردویشان صحبت کنم هرچند هر دو عاقل و بالغ بودند و تنها ترسم از احساس کوروش این بود که نکند اینبار به دنبال عزیزانش در درزاد باشد و او ضربه بخورد؟!؟ فرهام هم متوجه این موضوع شده بود و حساسیتش را روی کوروش کم کرد.
هرگاه به این جای فکرم می رسیدم ناخواسته سرم را تکان می دادم، درزاد نمی توانست این ضربه را تحمل کند باید هرچه سریعتر با کوروش وارد مذاکرات !! شوم. به این امید که مذاکرات من به نتیجه برسد نه مانند مذاکرات معروف موش بدو گربه بدو شود !
یک شب تنها به خانه رفتم ، کوروش کار داشت و نمی توانست بیاید. به خانه رسیدم ، فرهام روی کاناپه نشسته بود. از دیدنش ان هم تنها چند مدل احساس ضد و نقیض بر من وارد شد!
-تنهایی؟
-خسته نباشی، درزاد رفته قدم بزنه.
-مرسی.
-کوروش کجاس؟
-نمیدونم، گفت اخر شب میاد دنبال تو.
به بهانه تعویض لباس داخل اتاق رفتم و روی تخت نشستم . با خود گفتم" حالا تنها با این چیکار کنم"
موبایلم را برداشتم و به درزاد پیام دادم:
-هر گوری هستی سریع بیا خونه من با فرهام تنهام.
romangram.com | @romangram_com