#ناخواسته_پارت_221

یاد رفتار روز قبل فرهام افتادم و نظرم برای لباس عوض شد!!

پیراهن بلند استین کوتاه صورتی رنگم را به همراه روفرشی های سورمه ایی پوشیدم و موهایم را بافتم و کمی ارایش کردم.دوباره به هال برگشتم . پتوی درزاد را جمع کردم و پرده هارا کنار زدم . گلدانهای قشنگم را نوازش کردم.

صدای ایفون لبخند را به روی لبانم اورد،درزاد که از حمام بیرون امده بود لبخندم را دید و گفت:

-الهی که همیشه بخندی عروسک خانوم.

نگاهش کردم و کاملا جدی گفتم :

-توهم حواست باشه زیاد به خودت نرس به این کوروش مشکوک شدم.

چشمانش را از من دزدید و گفت:

-مشکوکی نداره معلومه داره از من خوشش میاد

پشتم را به او کردم تا خنده ام را نبیند . گفتم:

-برم درو باز کنم بعدا به خدمتت میرسم.

در ورودی را باز کردم ؛ هنوز به بالا نرسیده بودند بنابراین به اشپزخانه برگشتم .

تخم مرغ های پنج دقیقه ایی فرهام را که بیش از پنج دقیقه جوشیده بود را از روی گاز برداشتم که صدای سلامش امد. برگشتم و دیدم کنار کانتر ایستاده است.. قدمی به سویم برداشت و دستش را دراز کرد. دستم را در دستانش گذاشتم و اینبار فکر موذی ان" زن" را از ذهنم بیرون کردم؛ من او را باور داشتم!!! با انگشتانش فشاری به دستم داد.

-خوش اومدی.

کوروش از راهرو گذشت و به کانتر تکیه داد . گفت:

-خواهرت کجاس؟

چشم غره ایی رفتم و گفتم:

-علیک سلام. برو بشین الان میاد.

romangram.com | @romangram_com