#ناخواسته_پارت_218
-بیا بشین تا حالت کامل خوب بشه.
دوباره نشستم.
-خوب شد نمردم اخه میدونی اولین و اخرین باری که سوار اسانسور شدم دوازده سیزده سالم بود . رفته بودیم عروسی .تو تالار با زنعمو و مامان و و دخترا سوار اسانسور شدیم تا بریم قسمت خانوما که من غش کردم و از همونجا رفتیم بیمارستان.
- عجب ترسوندیم دختر !رنگ صورتت عین مرده ها بود.
از نگرانی اش دلم قیلی ویلی رفت :
- فکرم انقد درگیر بود که اصلا متوجه نشدم.
موبایلم زنگ خورد، کوروش بود.
-الو؟
-کجایین؟
-پایین طاق.
-پس بیاین دم ماشین،خسته اییم بریم کافه لیزا یه چیز بخوریم.
به ساعت نگاه کردم،نه بود:
-باشه ما تا پنج دقیقه دیگه اونجاییم.
- اون همیشه باهات تماس داره؟
بدون حرف نگاهش کردم" هی روتو برم هی"
کمی بعد داخل تاکسی نشسته بودیم و رو به فرهام پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com