#ناخواسته_پارت_217
-یعنی واقعا نمیدونی؟
-اگه منظورت فرحانه اس که من باید ببینمش.
از کنارش گذشتم که دستم را کشید:
-بیا یه کم بشین رنگت پریده.
-خوبم ، این تپش قلبم اگه تنظیم شه بهترم میشم. یه اب باید بخرم دهنم خشکه.
محکم صدایم زد:
-شهرزاد.
پریدم بالا:
-ها؟
-میگم بیا بشین.
نشستم و او با حرکات سریعش خود را به بوفه رساند و با بطری اب پیش من برگشت. انقدر دستم می لرزید که نمی توانستم بطری را در دستم بگیرم ، فرهام بطری را به دهانم گرفت و اب نوشیدم .کمی بعد حالم بهتر شد.
-نمیدونم چرا یهو اینجوری شدم.
-واقعا نمیدونی؟
نگاهش کردم . اهسته گفت:
-با اسانسور اومدی.
از جایم بلند شدم و گفتم؟
-واقعا؟؟ یعنی الان من سوار اسانسور شدم؟ الان زنده ام ؟ وای خدایا شکرت که نذاشتی بمیرم.
romangram.com | @romangram_com