#ناخواسته_پارت_216


روی زمین نشستم و زانوهایم را بغل کردم . گریه کردم و گریه کردم.

باز هم پس زده شدم.مثل همان روز، ان روز خانواده ام و فرهام مرا پس زدند و اینبار مادرم!!!!!

یاد مامان سودی افتادم و گریه ام شدت گرفت.چقدر دوستش داشتم !من بچه او نبودم اما او مادر واقعی من بود ،مانند بچه خودش برایم مادری کرد!تصوری از فرحانه نداشتم ولی تصور صورت مهربان مامان سودی دلم را سوزاند.نمی خواستم فرحانه در نظرم تصویر زشتی داشته باشد اما داشت! مدت ها با خودم کلنجار رفته بودم تا ان تصویر زشت و نخاله بودنم را از ذهنم پاک کنم اما گویی ان تصور از هر حقیقتی واقعی تر بود !

اما ایا اویی که از بچه اش گذشت و حالا بعد از گذشت بیست سال هنوز هم نمی خواهد او را ببیند، زیباست؟

نمی خواستم قضاوتش کنم نمی خواستم مانند فرخنده فرصتش را بگیرم و مانند او قضاوتش کنم. بنا براین باید او را می دیدم تا می توانستم همه چیز را بفهمم.

پدر گفته بود که یک بار به دنبالم امده بود شاید هم چند بار ؛ پس چرا حالا نمی خواست مرا ببیند؟ کسی جز خودش جواب مرا نمی دانست و البته خدایش. حالا بیشتر از هر لحظه ایی مصمم شدم که او را ببینم و جدا از قضایای دیگر ، پاسخگوی من باشد. اصلا مهم نبود که خواسته ی او چیست،بیست سال به خواست او روزگار گذرانده بودیم حالا باید به خواست من باشد!!

با خیل جمعیت راه افتادم و ...

نگاه فرهام را به روی خودم حیرت زده دیدم.پا تند کرد و به سمتم امد . با نگرانی پرسید:

-حالت خوبه؟

اصلا حالم خوب نبود با این حال گفتم :

-اوهوم.

با صدایی پر از استرس گفت:

-چیزیت نیست؟ مطمئنی؟

روی پا بند نبودم و حالت غش داشتم:

-نمیدونم چرا قلبم انقدر تند میزنه.

ابروهای متعجبش بالاتر پرید و گفت:


romangram.com | @romangram_com