#ناخواسته_پارت_215
خالی از هر احساسی نگاهم کرد.
-به نظرت این نشونه یه ادم خوشبخته؟ جای خالی عشق تو زندگیم بیشتر از هرچیزی تو ذوق می زنه. همش از خودم میپرسم چرا اینجوری شد؟
دستانش را داخل جیب شلوارش گذاشت . نیم رخش در دید من بود و به رو به رویش خیره ماند. ناخواسته پرسیدم:
-تونستی فرحانه رو پیدا کنی؟
در همان حالت زیر لب گفت:
-اره.
با تعجب گفتم:
-اره؟
سرش را به سمت من چرخاند و با چشمان غمگین نگاهم کرد:
-اره ،فرصت نکردم بهت نامه یا ایمیل بدم.پیداش کردم و از تو بهش گفتم.ازخودم، از عشق بینمون،از خرابی اوضاع به خاطر مادرم...
همچنان میخ حرف هایش بودم وبا لبخند گشادی به او نگاه می کردم؛ خودم هم دلیل این خنده و خوشحالی را نمی دانستم ، همان طور که دلیل ناراحتی او را نمی دانستم!! کلافه دستی به ته ریشش کشید:
-ولی اون نخواست که تورو ببینه، یعنی تا حالا ازم نخواسته.
لبخند روی لبم خشک شد،چشمانم هر لحظه خیس تر می شد ؛با صدای لرزان پرسیدم:
-چ...چرا؟
همچنان دستش داخل جیبش بود و صورتش غمگین.شانه بالا انداخت و دوباره به روبه رویش نگاه کرد و لب زد:
-نمیدونم.نمیدونم.
به سمت پله ها رفت.نمی دانم چرا اما گریه ام به هق هقی خفه تبدیل شد.چرا مطمئن بودم که اگر خبری از من به او برسد زمین و زمان را بهم می دوزد تا مرا در اغوش بگیرد؟بازهم سرکوب شدم و باز هم بت ساختگی ام شکست ،اینبار فرحانه شکست!!
romangram.com | @romangram_com