#ناخواسته_پارت_213
فرهام گفت:
-سوییچ ماشینتو بده وسایلو بزارم تو صندوق.
سوییچ را روی میز گذاشت و گفت:
-بفرما رییس.
لبم را گاز گرفتم .فرهام با لبخند پیروز مندانه نگاهی به کوروش انداخت .
کمی بعد من و فرهام به سمت طاق نصرت رفتیم و درزاد و کوروش هم دقیقا خلاف جهت ما به سمت خیابان مونتاین!!
به فرهام گفتم:
-یه کم رفتارتو با کوروش ملایم تر کن.
-من از این همه صمیمیتش با تو خوشم نمیاد.میتونی حالمو درک کنی؟
می توانستم درکش کنم؟مگه نه اینکه با شنیدن صدای ان "زن" حالم بد شده بود و به گریه افتاده بودم؟ مگه نه اینکه ماه هاست ذهنم مشغول ان دوبار مکالمه که شنیدم ، است؟
-اون منو به چشم خواهرش میبینه.
-بزار خیالتو راحت کنم هیچ مردی ،هیچ دختر غریبه ایی رو به چشم خواهرش نمیبینه!
مقابل ساختمان طاق ایستادیم و فرهام گفت:
-خیلی قشنگه.من عاشق سبک "نوکلاسیسیسم" هستم.
-پس چرا من فکر می کردم دوست نداری؟
-اتفاقا خیلی دوس دارم ولی روش کار نمیکنم.کار با زاویه رو دوست ندارم اما با دیدن این سبک کلی انرژی میگیرم.
-حتما میدونی این طاق،بزرگترین طاق پیروزی دنیاس.نگاه کن این دوازده خیابون اصلی رو بهم وصل کرده و اسم این دوازده خیابون اسم شهدای فرانسه اس.
romangram.com | @romangram_com