#ناخواسته_پارت_212
در تمام رستوران های فرانسه همیشه یک بشقاب از انواع مختلف پنیر برای مشتری سرو می کردند و من عاشق پنیر خشک انها بودم. با لذت مشغول خوردن سوپ بودم و با هر قاشق سوپ گازی هم به پنیرم می زدم.
کمی بعد که غذاهایمان تمام شد درزاد گفت:
-حالا که انقدر تعریف مونتاین رو میکنید،بریم اونجا.
با خستگی گفتم:
-اوه نه درزاد از خرید خسته شدم.حداقل الان بریم طاق نصرت ؛مونتاین بمونه برای یه روز دیگت.
کوروش در نهایت حیرت من گفت:
-شهرزاد جان طاق نصرت رو یه روز دیگه بریم الان بریم مونتاین ،همین بغله.
از سر حرص و لجبازی گفتم:
-اگه مونتاین این بغله طاق نصرتم اون سره.
وبا دست به سر خیابان اشاره کردم.
با لبخند گفت:
-عزیزم اینا مهمونن.
فرهام سرفه ای کرد و با اخم رو به کوروش گفت:
-چه اصراریه خوب خسته شده نمیخواد بره.تو با درزاد برو مونتاین منو شهرزاد میریم طاق نصرت.
ابروهای کوروش پایین افتاد وخنده روی لبانش ماسید. حالا من با لبخند خبیثانه ایی نگاهش می کردم اما او کوتاه نیامد و رو به درزاد گفت:
-پس پاشو ما بریم.
romangram.com | @romangram_com