#ناخواسته_پارت_210
-خوب عوض نکن ، اصلا به من چه!
اینبار شلوار پارچه ایی نخودی و تی شرت استین دار سفید پوشیدم!
کمی بعد چهار نفری سوار ماشین شدیم و به شانزه لیزه رفتیم. کوروش ماشین را در پارکینگ فروشگاهش پارک کرد و راهی شدیم . ناخواسته،من و فرهام پشت سر کوروش و درزاد قدم بر می داشتیم. کوروش برای درزاد از شانزه لیزه می گفت و او با دوربین فوق حرفه اییش از بعضی جاها عکس می گرفت.
شانزه لیزه یکی از معروف ترین خیابان های دنیا ، امروز بعد از سه سال و در کار مردی که عاشقانه دوستش داشتم ، جذابیت داشت.
در حالی که قبلا شانزه لیزه خیابانی معمولی برایم بود نظیر خیابان انقلاب تهران! از دیدن مغازه ها و فروشگاه های زیبا و کافه های شلوغ و تمیزی چشمگیر خیابان ،سرشار از ذوق زندگی می شدم و ناخواسته انهارا با مغازه های کتاب فروشی و ساندویچی های انقلاب و کثیفی و شلوغی ان مقایسه می کردم.از این قیاس به خنده افتادم اما این برایم عین واقعیت بود که قشنگی های شانزه لیزه حالا برایم خاص شده است!!!
بعد از گذشت پنج، شش ساعت وقتی که دیگر نایی برای راه رفتن و جای خالی برای به دست گرفتن کیسه ها و پاکت های خرید نداشتیم به سمت رستورانی در همان حوالی رفتیم و من روی صندلی ولو شدم!
بقیه هم دست کمی از من نداشتند.گاردسون سفارشاتمان را گرفت و رفت.درزاد هم چنان پر انرژی مشغول عکاسی بود و گفت:
-بچه ها خیلی ممنون واقعا عالی بود.
درزاد تقریبا از هر برندی خرید کرده بود؛ فرهام هم دست کمی از او نداشت . من و کوروش مانند بچه های یتیم دنبال انها بودیم و نظر می دادیم و بسته های خریدشان را حمل می کردیم!!!
فرهام رو به کوروش گفت:
-راستی تو میتونی تراس طبقه بالای فروشگاهتو کافه تراس بزنی ،نظر تو چیه شهرزاد؟
در مواقعی که فرهام صحبت کاری با کوروش داشت ،حسادت و بی ادبی را کنار می گذاشت؛کمی فکر کردم و گفتم:
-خیلی خوبه تنها مشکلش اینجاس که فروشگاه خیلی شلوغ میشه و باید برای ورود و خروج کسایی که قصد خرید ندارن در جداگونه بزاریم.
فرهام طبق عادت دستانش را روی میز به هم گره زد و به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
-حق با توئه خیلی شلوغ میشه ولی مگه تو نمیدونی که یکی از دلایل جذب مشتری شلوغ بودن فروشگاهه؟
romangram.com | @romangram_com