#ناخواسته_پارت_207
مشغول چیدن فنجان ها داخل سینی بودم و او به کانتر اشپزخانه تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد، شانه ایی بالا انداختم و گفتم:
-مگه قرار نبود تو برنامه بریزی؟
بازهم فرهام با اخم پرسید:
-تو خودت نمیتونی برنامه بچینی؟
درزاد درحالیکه موهایش را با کلیپس می بست از اتاق بیرون امد و گفت:
-اول شانزه لیزه بریم که من کلی خرید دارم.
نفس راحتی کشیدم، اگر درزاد نیامده بود با این رفتارهای فرهام دعوا بالا می گرفت ،کوروش به نشان احترام تکیه اش را از کانتر برداشت و صاف ایستاد.از او تعجب کردم رفتاری که در مقابل فرهام پیش گرفته بود برایم جالب بود،هم حس حسادتش را بر می انگیخت و هم بی محلی می کرد به حسادتش!!
-سلام خانم درزاد صبح بخیر.پس امروز کلا میریم شانزه لیزه.
از شدت تعجب دهانم باز ماند.کوروش جنتلمن بود اما دیگر نه اینقدر!!
درزاد به روی او لبخند زدو از من و فرهام پرسید:
-شماها موافقین؟
-رای من فرقی نمیکنه اصل شماهاین.
فرهام هم گفت:
-منم موافقم.
صبحانه را روی کانتر اشپزخانه چیدم و صندلی های اشپزخانه و میز ارایش را گذاشتم و خود ایستادم.
پنکیک با مربای مامان پز،شکلات صبحانه،تخم مرغ اب پز ، قهوه و چای ، میز صبحانه ام را پر کرده بودند.فرهام در حین پوست کندن تخم مرغ هایش به رویم لبخند زد ، من هم!
بعد از صرف صبحانه من و درزاد به سمت اتاق رفتیم تا اماده شویم که صدای پیام موبایلم امد.
romangram.com | @romangram_com