#ناخواسته_پارت_205

به فرهام پیام دادم:

-چی شده؟

-مثل اینکه عاشق سینه چاکته.

-خوب باشه.

-نه مثل اینکه زندگی تو اروپا اونم تنهایی خیلی هم بد نیست.

عصبانی شدم و نوشتم:

-اصلا میدونی چیه هر چی تو میگی درسته، الانم هرکاری دلت میخواد انجام بده. تو انقدر حقیری که همه رو مثل خودت میدونی.

-من چه کاری کردم که همه رو مثل خودم بدونم؟

-حالا هرچی.

سپس گوشی را خاموش کردم و خوابیدم.

صبح زود بیدار شدم و دوش گرفتم.تی شرت طوسی استین بلند و شلوار کتان مشکی پوشیدم و رو فرشی های زرد را به پا کردم.موهای خیسم را بافتم و کمی ارایش کردم.

از اتاق بیرون رفتم و درزاد مچاله شده روی کاناپه را دیدم.پتو را رویش انداختم . پرده هارا کنار زدم و به گلدان هایم اب دادم.خیابان شلوغ و پر رفت و امد بود و من از دیدن ادم ها لذت می بردم.

به اشپزخانه رفتم و چایساز و قهوه جوش را روشن کردم. در یخچال را باز کردم و ارد و شیر وتخم مرغ را دراوردم و پنکیک درست کردم . چندتایی هم تخم مرغ برای فرهام اب پز کردم.

عادت هایش را می دانستم. صبحانه حتما باید تخم مرغ اب پز می خورد، ان هم اب پز پنج دقیقه ایی!!

صدای ایفون مرا به هال کشاند.با دیدن تصویر فرهام بی اختیار لبخند زدم و با یاد اوری بحث شب گذشته لبخند به روی لبم ماسید!

-اومدن؟

-اره،بیدار شدی؟میخوای برو تو اتاق بخواب.

romangram.com | @romangram_com