#ناخواسته_پارت_203

-نمیدونم.

-من میدونم، با فرهام لج کردی.

سرم را بلند کردم و به چشمان غمگین اش نگاه کردم:

-من نمیتونم بیام.نمیتونم مایا رو قبول کنم.فرهام رو نمیتونم....

یادته چقدر روزای خوبی داشتیم؟ یادته تو اون مهمونی چطور تحقیرم کرد؟یادته درزاد؟ اون شب من نابود شدم. از یه طرف بتی که از بابا ومامان سودی ساخته بودم خراب شد و از یه طرف فرهام رو از دست دادم.

درزاد حال منو میفهمی؟وقتی گفتم میخوام برم فرانسه کسی نگفت نرو.کسی نگفت تو عزیزمونی بمون.میفهمی درزاد؟ اینجا توی فرانسه هیچ کی به یاد من نبود جز ایدا. اون همیشه نگرانم بود و نگرانیشو بروز میداد تا من بفهمم که حتی اگه شده برای یه نفر مهمم.

من اینجا غریب و بی کس افتادم. تو این مدت هیچ خبری از فرهام نبود ، حالا و بعد از سه سال دوری خودشو عاشق تر از قبل میدونه. درزاد حالم خرابه. این اولین باره که دارم برات از دردام میگم البته اولش درد بود ،حالا شده عادت!

سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت:

-گریه کن خواهر قشنگم. تو همیشه خواهر بزرگتر منی شهرزاد حداقل اینو باور کن.

ما همه از نزدیک شدن به تو میترسیدیم.میترسیدیم بلای جبران ناپذیری سر خودت بیاری. بابا همش میگفت کاری بهت نداشته باشیم تا با خودت و این واقعیت کنار بیای. میگفت رفتارمون باید مثل قبل باشه انگار اتفاقی نیوفتاده . شهرزاد ما واقعا نمیدونستیم کار درست چیه.حتی یه بار قبل اینکه بیای اینجا مامان سودی به بابا گفت نزار شهرزاد بره ،بابا گفت باید یه مدت تنها باشه تا بتونه خودشو پیدا کنه.

شهرزاد جان بابا کاریو کرد که فکر میکرد درسته. با سفرت به فرانسه موافقت کرد چون فکر میکرد اینجوری برات بهتره وگرنه تو برامون از جونمون هم با ارزش تری.

نمی خواستم بیشتر از این با درزاد بحث کنم.نمی خواستم بیش از این دلتنگی هایم را برایش رو کنم.من هرچقدر هم می گفتم او چیزی از حال من نمی فهمید،او هرگز در شرایط من قرار نگرفته بود. سرم را از روی سینه اش برداشتم و اشک هایم را پاک کردم :

-ببخشید اگه ناراحتت کردم.برو روی تخت من بخواب منم اینجا رو این کاناپه.

هرکاری کردم درزاد قبول نکرد روی تخت بخوابد ناچار کاناپه را برایش اماده کردم. پرسید:

-ساعت چنده؟

-ده

-یعنی دوازده و نیم به وقت ایران.

romangram.com | @romangram_com