#ناخواسته_پارت_202
-صبح که اومدین چیزی نگیرین همه چیز هست.
در را به رویشان بستم و به ان تکیه دادم . نفس عمیقی کشیدم و به هال برگشتم.درزاد همچنان روی کاناپه نشسته بود و با گوشیش ور می رفت.پرسید:
-رفتن؟
-اره دیگه.
گوشی را کنار گذاشت .بلند شد و گفت:
-من یه دوش بگیرم بیام بخوابم خیلی خسته ام.
در میان راه به سمتم برگشت و گفت:
-راستی تا دوش میگیرم چمدونم رو باز کن ،مامان برات یه سری وسایل فرستاده.
چمدان نه چندان پرش را باز کردم. او همیشه همینطور بود. هر مسافرتی که می رفتیم با چمدان خالی می رفت و با چمدان پر بر می گشت !
مامان برایم سبزی خشک ، لواشک و اجیل گذاشته بود.سرم را داخل چمدان درزاد کردم و بو کشیدم. وسایلش عجیب بوی خانه را می دادند.همین بو،حس دلتنگی ام را قلقلک داد و باعث شد اشک هایم بریزند.بدترین حس دنیا دلتنگی ست.
دلتنگی از این نوع بدترین شکل ممکن بود.من همه داشته هایم را عاشقانه دوست داشتم اما در برهه ایی از زندگی ام به انها شک کردم و با مهاجرتم و مخالف نبودن انها به این هجرت ،درد تنهایی و غربت را خریدم و همه را به حساب بی تفاوتی انها نسبت به خود انگاشتم.
پدرم بزرگترین انسان زندگی ام به من گفت که به خواسته ام احترام گذاشتند ؛ من اما این احترام را نمی خواستم!فرهام ، تنها عشق زندگی ام نیز از من خواسته بود هرکاری را که دوست دارم انجام دهم و من با اینکه همان را انجام داده بودم اما از این حرفش ناراحت شده بودم.همه به نوعی با دلم راه امده بودند و من از این کارشان رنجیده بودم!!
من همچنان سر داخل چمدان گریه می کردم که درزاد امد و کنارم نشست.
-دلت تنگ شده؟
-اره درزاد خیلی.
-پس چرا برنمی گردی؟
romangram.com | @romangram_com