#ناخواسته_پارت_199
-اره البته شهرزاد یکی از بهترین طراحای من بود،بایدم خونه خودش خوب باشه.
کوروش روی تک مبل بنفش نشست و برای اینکه باب دوستی را با فرهام کج خلق باز کند گفت:
-پس شما هم معماری خوندی؟
اینبار فرهام با لبخند که تعجب همه مان را برانگیخت گفت:
-اگه خدا قبول کنه.
-پس ماشالله همتون معمارین دیگه؟
درزاد کنار فرهام نشسته بود و از ظرف میوه سیب برداشت و به ان گاز زد و به کوروش گفت:
-من معماری نخوندم.
-چی خوندی؟
-من خبرنگارم.
-چه شغل مهیجی.
-شما چی خوندی؟
-اگه به فارسی برگردونمش میشه طراحی دوخت یا لباس ؛یه چیز تو همین مایه ها.
-خوبه البته ماهم تو ایران این رشته رو داریم؛شهرزاد جان مادرت به ما شام بده.
غرق نگاه کردنشان بودم و از اینکه اینجا کنارم هستند ذوق زده بودم..هر سه نفرشان به گونه ایی برایم عزیز بودند.
به روی درزاد لبخند زدم و کش موهایم را باز کردم و سرم را خاراندم و موهایم را بافتم و به سمت اشپز خانه رفتم. بعلت کمی جا ،غذا را روی زمین چیدم و انها را به سر سفره دعوت کردم.
غذای ان شب خیلی مزه داد.هراز گاهی فرهام نگاه پر محبت و خوشحالش را به چشمانم می دوخت و مرا غرق لذت میکرد.او عاشق قورمه سبزی بود!!
romangram.com | @romangram_com