#ناخواسته_پارت_198


-اوه چقدر صمیمی ، زودتر از این بهم میگفتی وقتم رو تلف نمیکردم.

-تلف؟ الان برای چی تلف شده؟

دستم را ول کرد و پشت به من چرخید. پا روی اولین پله که گذاشتم گفتم:

-فعلا به کسی دل ندادم اینو مطمئن باش.

نگاهم به درهای باز اسانسور افتاد و سریع پله هارا بالا رفتم.

به پاگرد طبقه سوم رسیدم و دیدم سه نفری پشت در منتظر من ایستاده اند!!!!

خجالت زده با کلید به سمت در رفتم و گفتم:

-شرمنده حواسم نبود کلیدارو بدم.

به محض باز کردن در، بوی قورمه سبزی احساس شد!درزاد گفت:

-وای به به دلم داره ضعف میره.

-درزاد تازه ساعت شیشه.

-خوب شیش باشه من به ساعت ایران عادت دارم الان اونجا ساعت هشته ونیمه و وقت شام من.

-با من چونه نزن الان وقت شام نیست.

همگی داخل شدند و درزاد مشغول دید زدن خانه شد . اخم های فرهام همانطورغلیظ مانده بود اما چمدانها را خودش داخل اورد و این نشانه خوبی بود!

-وای شهرزاد خونت خیلی قشنگه ،خیلی انرژیش مثبته.نه فرهام؟

فرهام روی کاناپه نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد:


romangram.com | @romangram_com