#ناخواسته_پارت_197
گل ها را به دستشان دادم و بی توجه به اخم فرهام گفتم:
-بریم؟
کوروش از دستگاه ،چرخ دستی گرفت و چمدان هایشان را روی چرخ گذاشت .
فرهام همچنان دست به جیب و اخمو به کوروش نگاه می کرد و هیچ کمکی به او نمی کرد. از شدت خجالت در حال اب شدن بودم . با عصبانیت در حالیکه منظورم به فرهام بود رو به درزاد گفتم:
-درزاد خجالت بکش دیگه کمکش کن بیچاره نوکرت نیست که.
باز هم فرهام تکانی به خودش نداد. رفتارش مثل پسر بچه های تخس و از خود راضی بود.
بالاخره به خانه رسیدیم.کوروش و درزاد چمدان هارا داخل اسانسور گذاشتند و فرهام همچنان دست به سینه نگاهشان می کرد و انگار نه انگار که یکی از انها برای اوست!!
کوروش در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-همه باهم جا نمیشیم ،ما میریم بالا صبر کنید تا اسانسور بیاد پایین .
سر تکان دادم و بعد از رفتن انها به فرهام گفتم:
-من با پله میرم. با اسانسور بیا طبقه سوم.
از کنارش گذشتم که دستم را کشید!به چشمانم خیره بود،ناراحت و عصبی!
-این یارو کیه؟
-اون،یارو نیست!
-پس کیه؟
-دوستم.
romangram.com | @romangram_com