#ناخواسته_پارت_196


درزاد کاپشن کوتاه مشکی وشلوار جین ابی پوشیده بود و شال سرش را هم دور گردنش انداخته بود و موهای بلندش را باز کرده بود.

همچنان گل به دست منتظر رسیدن انها بودم که درزاد خود را به اغوش من انداخت:

-عزیزدلم خوش اومدی.

-دلم برات تنگ شده بود شری.

-منم همینطور.

همدیگر را بوسیدیم و نگاهم به یک جفت چشم عسلی عصبی افتاد.بازهم مست از بوی پرتقالش لب زدم:

-خوش اومدی!

کوروش دستش را به سمت فرهام دراز کرد و گفت:

-کوروش کبیری هستم خیلی خوش اومدین فرهام جان،امیدوارم بهتون خوش بگذره.

فرهام با رویی نه چندان گشاده با او دست داد:

-خیلی ممنون دوست عزیز ، مزاحم شما نمیشم.

کوروش لبخند زد و بی اهمیت به حرف فرهام،دستش را اینبار به سمت درزاد دراز کرد و گفت:

-خوش اومدین خانم درزاد ،خواهرتون خیلی دلتنگتون بود.

درزاد هم کاملا عادی با او دست داد و گفت:

-مرسی. ما هم خیلی دلتنگ شهرزاد بودیم.

منظورش را دقیقا از "ما" نفهمیدم!


romangram.com | @romangram_com