#ناخواسته_پارت_195

-اومدی؟

-هرکاری کردم نتونستم برم.

-خوشحالم که نرفتی.

-منم!

گرچه در صورتش اثری از خوشحالی نبود!

پشت سر من ایستاد.درزاد را از دور دیدم و برایش دست تکان دادم.مرا دید و اشاره کرد چمدانش را بردارد میاید.فرهام با تاخیر به درزاد اضافه شد.حدس زدم که در صف پاسپورت معطل شده باشد. رد نگاه درزاد را گرفت و به من رسید. لبخند زد و لبخند زدم.صدای کوروش را شنیدم:

-شاه نشینت اومد؟

-اوهوم.

-همون که لبخند مکش مرگ ما زد ؟

-اوهوم.

-نه بابا سلیقه ات خوبه.اونم خواهرته،نه؟ اصلا شبیه هم نیستین.

متوجه نشد که با حرفش چه خنجری را به قلبم زد.بغض کردم و با چانه و صدای لرزان گفتم:

-اون شبیه مامان و بابامونه من شبیه خالم !

از ذهنم گذشت"شاید هم مامانم" و اشک های بی صدایم صورتم را خیس کرد و چون پشتم به او بود متوجه نشد.

-اونم خوشگله امیدوارم اخلاقشم مثل تو خوب باشه.

درزاد و فرهام بین انبوه مسافران منتظر چمدان بودند و کمی بعد چمدان هایشان را برداشتند وبه سمت ما امدند. سالن انتظار مملو از جمعیت بود و من از جمعیت رد شدم و یک گوشه ایستادم و کوروش هم کنارم!

نگاهی به فرهام انداختم .ته ریش چند روزه ایی داشت و شلوار گرمکن زرشکی و تی شرت مشکی و کتانی های ریبوک مشکی پوشیده بود و سوییشرتش را روی شانه هایش انداخته بود و استین هایش را گره زده بود. با ژست همیشگی خود به من نگاه می کرد.نگاهش بین من و کوروش ، با اخم غلیظ ، در رفت و امد بود!

romangram.com | @romangram_com