#ناخواسته_پارت_194
با حرکت دست کوروش که به بالا و پایین می برد به خود امدم.
-کجایی؟
-همین جا!
-پروازشون نشست.
مانند فنر از جا پریدم.
-جدا؟؟پس چرا بیخیال نشستی؟
همچنان خونسرد نگاهم می کرد و گفت:
-هیپ هاپ برقصم خوبه؟
سرزنش وار نگاهش کردم:
-میشه یه امروزو تلخ نباشی؟ اگه از همراهی من ناراحتی پاشو برو خیلی هم خوشحال میشم.
-باشه پس من رفتم. بای.
بلند شد و به سمت خروج رفت.هاج و واج با دهان باز از پشت سر نگاهش می کردم .واقعا رفت!! "پسره ی خل و چل بی عقل.خوبه به درزاد نگفته بودم که فرهام به خونه اون بره با این رفتار گندش پاک ابروم میرفت"
کف دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و "اوف" کشیدم . دو شاخه گل را از روی صندلی برداشتم و به سمت خروجی مسافران رفتم. عجیب ناراحت بودم و هر کار می کردم نمی توانستم لبخند بزنم . اصلا فکر نمی کردم کوروش این رفتار را داشته باشد.
روی پنجه پا بلند شدم و به دنبال عزیزانم بودم که دستی روی شانه هایم نشست و به سمت پایین فشارشان داد.
-درست واستا اگه بیان میبینیشون.
صدای کوروش بود. از خوشحالی نزدیک بود بال دربیاورم. سرم را به عقب چرخاندم و ناباور پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com