#ناخواسته_پارت_191

لبخند زدم و با دست بوسه ایی برایش فرستادم ،لبخند زد و من از دیدن لبخند به این غمگینی برخودم لرزیدم!! این روزها به چشمان افاق که نگاه می کردم احساس این را داشتم که او هم چیزهایی می داند مانند بقیه اما سکوت کرده بود درست مانند بقیه !

راهی پله ها شدم. به سالن که رسیدم سلام کردم . فرخنده خانوم درنهایت تعجب بلند شد و به سمت من امد و در اغوشم گرفت.

-قربونت برم عزیزم.

لبخند زورکی زدم و به مبل ها اشاره کردم و گفتم:

-بفرمایین لطفا همه سر پا هستن.

احساس ضد ونقیضی نسبت به فرخنده خانوم داشتم .چشمانش محبت واقعی را نمایش می داد و رفتارش مشخص بود برای چزاندن شخص یا اشخاصی است!!

روی مبل بین پدر ومادرم نشستم ونگاهم ناخواسته به فرهام افتاد و با چشمکی که به رویم زد خود را مالک دنیا می دانستم.

ان روز خیلی زیبا و رویایی گذشت.فرهام انگشتر بسیار شکیلی از الماس و برلیان به دستم کرد و قرار عقد برای ماه اینده را گذاشتند .عمو صیغه ایی یک ماهه خواند تا رفت و امدمان بدون مشکل باشد.همه چیز خیلی راحت و معقول برگزار شد به جز رفتارهای پدر ومادر من و فرخنده خانوم که نشان دهنده کینه ایی قدیمی بود و مرا می ترساند! اما دلم را صاف کردم و همه چیز را به خدا سپردم......

نمی دانم کی خوابم برد ووقتی از خواب بیدار شدم ساعت یازده بود. کمی که گذشت یادم افتاد ساعتم خواب مانده.به موبایلم نگاه کردم ،ساعت واقعا یازده بود!!

از جایم بلند شدم و قهوه دم کردم وبا تکه ایی از کیک مادام مارگریت خوردم.عجیب چسبید! بعد از ان قورمه سبزی عزیزم را بار گذاشتم.صدای موبایل بلند شد، کوروش بود:

-به سلام خانم سحر خیز.

-نه بابا تا الان خواب بودم.

-منو بیدار کردی خودت خوابیدی؟

-داشتم فکر میکردم نفهمیدم چی شد.

-خوبه. کاری کمکی چیزی نمیخوای؟

-ممنون فقط میخوام برم یه کم از مادام شیرینی بخرم.

-من میخرم، دیگه؟

romangram.com | @romangram_com