#ناخواسته_پارت_190


از رفتار پدرومادرم با فرهام و فرزاد می شد پی به محبت عمیقشان نسبت به انها برد! همه چیز برایم عجیب بود. مثل تمام این مدت!!مثل تمام حرف هایی که نسنجیده از دهان همه می شنیدم و چیزی نمی پرسیدم، که اگر هم می پرسیدم کسی جوابم را نمی داد!! بنابر این منتظر نشستم تا ببینم کی این حرف های مگو زده می شوند! مثل همیشه.

همگی در سالن پذیرایی نشستند . مهمانهایی که بالای سالن بودند را نمی توانستم ببینم و فقط پدر و مادر و زنعمو در دید من بودند!افاق با سینی چای به سالن رفت و در کمال تعجب من فرخنده خانم گفت:

-پس شهرزاد جانم کجاست؟

نزدیک بود چشمانم از حدقه بیرون بروند،شهرزاد جانش؟؟؟؟؟؟!!!!!!

بابا گفت:

-میاد خدمتتون.

واو با لحن خنده داری گفت:

-اقا محمد بگید زودتر بیاد ازجشن ایلار به این ور ندیدمش دلم براش تنگه .

یک سال از نامزدی ایلار می گذشت و ما بعد از ان شب دیگر برخوردی باهم نداشتیم !دیگر انقدر ابروهایم بالا پریده بود که دیگر پایین نمی امد!بابا به افاق گفت:

-شهرزادو صدا کن.

صاف ایستادم و لباس و موهایم را مرتب کردم.افاق پشتش به من بود و به سمت اتاقم می رفت که با صدای اهسته ایی گفتم:

-افاق..هی افاق خانوم من اینجام.

به سمتم برگشت و مثل من با صدای اهسته اش گفت:

-اا خانوم اینجایین؟پس حتما شنیدین که پدرتون گفت برید پایین؟

-اره شنیدم.سرو وضعم خوبه؟

-خوبه؟ عالیه.


romangram.com | @romangram_com