#ناخواسته_پارت_188
بعد از خواندن پیامش پشت پنجره رفتم و با اسکلت ساختمان مقابلم مواجه شدم سقف چند طبقه را زده بودند و کارگری مشغول خالی کردن اجر بود و یکی دیگر اب روی سیمانها میریخت.صدای ایفون امد و متعاقب ان صدای افاق" علی اقا و اذر خانوم اومدن" پرده را انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
هم زمان شهنام هم از اتاقش بیرون امد.
-به به خواهر نازم.
جلو امد و پیشانیم را بوسید.برادرم در ان کت و شلوار نخودی و پیراهن قهوه ایی بسیار جذاب شده بود.
-به جذابیت داداشم که نمیرسم .مینو دیگه چی میخواد که انقدر ناز میکنه؟
شانه اش را بالا انداخت:
-منم مثل تو بیخبرم.
دوشادوش هم به سمت سالن پذیرایی رفتیم. عمو و زنعمو در حال نشستن بودند که سلام کردیم.
عمواز نشستن منصرف شد و به سمتم امد و مرا به اغوش کشید و گفت:
-سلام به روی ماهت عروس کوچولو.
-اا عمو.
زنعمو گفت:
-علی خوب اینجوری نگو بچم خجالت میکشه.
عاشق زنعمو اذر بودم. خوش تیپ و خوشگل با چشمانی که همیشه می خندید درست برعکس چشمان مادرم!چشمان مادر من همیشه غمگین بود و البته نگران!
زنعمو بغلم کردو زیر گوشم گفت:
-بهت تبریک میگم انتخابت حرف نداره. تو از اولم مال فرهام بودی!
romangram.com | @romangram_com