#ناخواسته_پارت_182
واسه شنبه و یکشنبه جایی برنامه نریز بیا پیش ما.
-حتما میام تو که جایی رو بلد نیستی بیام حداقل اونا رو ببرم یه جایی.
خندیدم و از خنده من خندید.حالش که کامل خوب شد مرا به خانه رساندبازهم نامه داشتم و اینبار ادرس را درست امده بود!
*****
شب گذشته اصلا خوب نخوابیدم.مدام خواب کوروش و خواهرش را میدیدم و انقدر درگیر نامه یا بهتر است بگویم ناله فرهام بودم که خوابهای عجیب و غریب میدیدم و در اخر دخترک عروسک به دست ،کابوس ها و خوابهای پراکنده ام را تکمیل کرد!
با سر درد و رخوت از رختخواب گرمم بلند شدم و برای اینکه سرحال شوم دوش گرفتم. سپس در کمد را باز کردم و نشستم به تماشای لباس هایم. تی شرت استین بلند قرمز به همراه لگ مشکی و بوت های بلند مشکی را انتخاب کردم. هوا خیلی سرد نبود بنابراین سوییشرت قرمزم را برداشتم. لیوانی شیرکاکائو به همراه یک تکه از کیک "مادام مارگریت" خوردم. عاشق کیک و شیرینی های مادام بودم.پیرزن فرانسوی خوش ذوقی که برای امرار معاش مغازه ایی اجاره کرده بود و کیک و شیرینی و به تازگی نان هم می فروخت.
صبحانه جمع و جورم که تمام شد به سمت شرکت راه افتادم. ازاینکه روز بعد مهمان هایم می امدند احساس شعف میکردم. سال گذشته هم وقتی ایدا خبر داد که برای تعطیلات کریسمس می ایند همین احساس را داشتم. ایدا و فرزاد اولین مهمانان من بودند.از یاداوری انها قلبم سنگین شد.چقدر دلم حضور ایدا را می خواست. یاد ایدا ، مایا را به یادم انداخت.تنها چند ماه فرصت داشتم تصمیم بگیرم و من هرروز ان تصمیم را به روز بعد موکول می کردم! امروز از ان روزهایی میشد که نمی توانستم تمرکز کنم در همین افکار شلوغ خودم از این شاخه به ان شاخه می پریدم چه برسد به طراحی.
به شرکت که رسیدم منشی دوقان تماس گرفت و اعلام کرد ساعت ده داخل دفترش باشم. این یعنی اینکه تا ساعت ده وقت داشتم حتی شده یک طرح برای کوروش بزنم. سریع برگه و مدادهایم را برداشتم.
از کوروش خواسته بودم یک عکس از خواهرش برایم ایمیل کند اوهم این کار را کرده بود . از عکس اسکن گرفتم.
وقتی به عکسش نگاه کردم از ان همه زیبایی نفسم گرفت!شبیه کوروش بود اما زیباییش قابل قیاس با او نبود.حداقل هزار بار زیباتر بود!!
دوست داشتم کنار لوگوی فروشگاه چشم و ابروی کمند قرار بگیرد.نام اتنا را به لاتین نوشتم و چشم و ابروی او را کنار نامش اتود زدم.طراحی لوگو که تمام شد انتخاب رنگ ان برایم خیلی جذاب بود.چون صاحب این برند ایرانی بود از سه رنگ پرچم کشورم استفاده کردم. سبز و سفید و قرمز. لوگو را با این سه رنگ، رنگ کردم ودیزاین داخل فروشگاه و انتخاب نور و فضای لباسها همه با این سه رنگ مشخص میشد.
دیزاین داخلی فروشگاه با انتخاب نور و سکوهای کوتاه و بلند که محل قرار گرفتن رگال لباس و مانکن های مختلف بود را طرح زدم.روی دیواره صندوق هم چشم و ابروی کمند را کنار لوگوی سه رنگ اتنا کشیدم و اتاق مدیر فروشگاه یعنی کوروش را هم پشت صندوق حسابداری تعبیه کردم و دیوار سرتاسری پشت صندوق را که در اتاق ریاست هم جز ان بود را مایل بودم پرتره ایی از صورت کلی اتنا یا همان کمند را کار کنیم!کارم که تمام شد برگه را بالا گرفتم و به پشتی صندلی تکیه دادم و به ان نگاه کردم و لذت بردم ،این طرح اولیه فضا بود و در صورت تایید به روی ان کار میکردم و فکر بکری هم برای تراس طبقه دوم می کردم!!
ساعت تقریبا ده بود که "راندو" را برداشتم و نزد اقای دوقان رفتم.جلسه ام با اقای دوقان یک ساعت طول کشید و بعد از بحث و چند اصلاحیه با طرحم موافقت کرد و ازم خواست با نرم افزار کار کنم و خروجی سه بعدی ان را در پرونده بگذارم.
خیلی خوشحال بودم و برعکس که فکر می کردم امروز نتوانم کار کنم با اولین طرحم موافقت شد. در واقع کارما به روحیات صاحب کار بستگی دارد و من چون اشراف کاملی به روحیات کوروش داشتم توانستم طرح خوبی برایش پیاده کنم.
با او تماس گرفتم و از او خواستم حتما سری به شرکت بزند.
ساعتی بعد او به همراه مدیر برنامه هایش ،خانم مانیوک، امد و در اتاق دوقان همدیگر را دیدیم.من کمی با مانیوک گپ زدم و از او درمورد اهدافش نسبت به فروشگاه خیابان مونتاین پرسیدم اما او گفت فعلا در موردش تصمیمی نگرفته اند.
romangram.com | @romangram_com