#ناخواسته_پارت_180


-من اصلا نمیدونستم که راشل خونواده داره یا نه و هروقت ازش در مورد پدرو مادرش میپرسیدم بهم میگفت" من که مثل تو و اون خوهر املت بچه ننه نیستم معلومه پدر ومادر دارم ولی زندگیمون از هم جداس"

دوستی ما ادامه دار شد تا اینکه اگه یه روز راشل رو نمیدیدم کلافه و عصبی میشدم.متاسفانه من کورکورانه عاشق شدم!سه سال از دوستیمون میگذشت و اون موقع من کارم فقط در مزون پدرم بود و به فکر گسترش کار افتادم.از کمند که دیگه به قدری معروف شده بود که همه میشناختنش خواستم که برای مزون من و پدر مدل شود .او قبول کرد ولی چون قرار داد داشت از من خواست که تا تموم شدن قرار دادش صبر کنم. تو اون دوره راشل هم بیکار بود و ازش خواستم تا کمند ازاد بشه برای ما کار کنه. به این ترتیب مزون ما مشهور تر و موفق تر از قبل شد.

یه روز خیلی جدی با راشل وارد بحث شدم و ازش خواستم که زودتر تکلیفمون معلوم شه. اون اولش نفهمید من چی میگم ولی وقتی بهش توضیح دادم که میخوام باهاش ازدواج کنم به شدت خندید و مسخرم کرد و گفت که اگه بخواد ازدواج کنه فقط با یه فرانسوی ازدواج میکنه.اون روز خیلی منو تحقیر کرد هم من و هم خواهرمو منم تصمیم گرفتم از زندگیم حذفش کنم.

رابطه مونو تموم شده دونستم و حق خسارت مدلینگش رو دادم و گذاشتمش کنار.راشل اولین دختری بود که من باورش کرده بودم و وقتی کنارش گذاشتم داغون شدم. چه روز و شبایی که مادرم پا به پام گریه کرد و غصه خورد و حالا من چقدر پشیمونم که اجازه دادم فکر مادرم به خاطر یه اشغال درگیر بشه.دوسه ماه طول کشید تا خودمو پیدا کردم و کمند هم قرار دادش تموم شد و بعنوان اخرین کارش برای ما مدل شد .

همون موقع یه مسابقه تو پاریس اجرا شد به اسم" جذابترین مدل" که اولین و بعد از جریان کمند اخرین دوره اش بود. مسابقه اینطوری بود که هر برند ویا مزون متفرقه ایی با بهترین مدلش و لباس طراحی خود اون برند یا مزون روی استیج بره و شرکت کننده ها امتیاز میدادن و در اخر با شمردن امتیازا مدل برنده و جذاب از بین مردم انتخاب میشد. جایزه خاصی نداشت اما امتیازایی که مدل میگرفت و شهرتش برای بالا بردن قیمت کار خودش و از همه مهمتر دیده شدن مزونی که لباسش تن مدل بود برای همه ارزش داشت.

وسوسه شهرت منو پدرم رو به فکر انداخت تا کمند با لباسی که من و پدرم طراحی کردیم بره رو استیج.کمند راضی نبود چون میخواست خودش رو بازنشسته کنه واحتیاجی به این مسابقه نداشت و هم اینکه میخواست....

بازهم جرعه ایی دیگر نوشید و سکوت کرد.سیگاری اتش زد و چنان پک عمیقی به ان زد که گلوی من سوخت .کف دستی را که سیگار را با ان گرفته بود را روی سرش گذاشت و موهایش را میخاراند ادامه داد:

--میخواست ازدواج کنه. میگفت "من که دیگه قصد کار کردن ندارم بزارید یکی دیگه جای من شرکت کنه" اما ما یعنی منو پدرم با خودخواهی و بدون در نظر گرفتن میل کمند و فقط برای اینکه مزونمون بیشتر به چشم بیاد و پول رو پول بزاریم توی اون مسابقه ثبت نام کردیم. البته ما اصلا برامون مهم نبود که کمند اول بشه یا اخر ما فقط میخواستیم دیده بشیم اما توی اون مسابقه لعنتی کمند اول شد وراشل که مدل یه برند دیگه بود دوم شد. ما دیگه رو ابرا بودیم تا اینکه یه هفته بعد از اون مسابقه وقتی کمند از باشگاه برمیگرده یه ماشین با سرعت بهش میزنه و جا به جا تموم میکنه.

از شدت تعجب و ناراحتی دهانم باز مانده بود واو هم پک های عمیق به سیگارش میزد و تا چند لحظه به دود ان خیره میماند.اب دهانم را به سختی قورت دادم.

-تو بازجویی های پلیس و جلسات دادگاه مشخص شد راشل و شش نفر دیگه که اونا هم مدل بودن توی قتل کمند دست داشتن ولی توی اون تصادف .... راشل پشت فرمون بود.

-ای وای بمیرم برات.حالا چی شدن اونا ؟اعدام شدن؟

با پوزخند گفت:

-اعدام؟ اینجا که به همین راحتی اعدام نمیکنن.اونا به حبس محکوم شدن و قاضی دادگاه مقصر اصلی رو مسئول طراحی مسابقه اعلام کرد وگفت اینجور مسابقه ها به جای تفریح بذر کینه و دشمنی رو بین مدل ها میکاره.

به همین راحتی خواهرم رفت.مادرم که سابقه افسردگی داشت به افسردگی حاد و بعدهم الزایمر دچار شد و پدرم هم از شدت ناراحتی و عذاب وجدان سکته مغزی کرد و تو همون اسایشگاه کنار مادرم بستری شد و من تک و تنها موندم. مزون ما خیلی به چشم اومد همونجوری که منو پدرم میخواستیم اما بهای این دیده شدن خیلی زیاد بود.

اخرین پک سیگارش را هم زد و بلند شد وبیرون رفت.سریع میز را حساب کردم و به دنبالش کنار رود خانه رفتم. هوا تاریک شده بود و برج ایفل مانند جواهر میدرخشید. هردو نگاهمان به برج بود و در سکوت فکر می کردیم.من به سرگذشت وحشتناک کوروش و او هم شاید به کمند و یا همان اتنا! بدون مقدمه گفت:

-از اون روزا تصمیم گرفتم که اتنا رو جهانی کنم تا خاری بشه تو چشمای همه کسایی که نمیتونستن خواهرمو ببینن وحالا بعد از گذشت چهارسال دارم به این هدف میرسم.


romangram.com | @romangram_com