#ناخواسته_پارت_179
-اسم هنری خواهرم بود. پدرم بعدا این اسم رو روی مزون گذاشت.
-پدرت الان کجاس؟
-دستش را تکیه گاه سرش قرار داد و به میز خیره ماند:
-پدرم تو ایران خیاط بود.فقط زنونه میدوخت. تمام نقاط حساس بدن یک زن رو توی لباس به بهترین شکل نشان میداد.
کارش گرفت طوریکه اسمش سر زبونا افتاد و از این شهرو اون شهر براش مشتری میومد. وقتی دید اوضاعش داره خوب میشه تصمیم گرفت به پاریس مهاجرت کنیم.جایی که مهد مد و لباس بود . اون میخواست پیشرفت کنه.
مادرم همیشه مطیع پدرم بود و هیچ وقت مخالفتش رو ندیدم. من پنج ساله بودم و کمند هشت ساله که اومدیم پاریس.مادرم نمیتونست اینجا زندگی کنه اینو وقتی فهمید که دیگه کار از کار گذشته بود. اون تازه فهمید غم غربت و دوری از خونوادش چقدر بزرگه اما مثل همیشه صداش در نمیومد.
اینجا تو پاریس پدرم روز به روز پولدارتر میشد و ما روز به روز بزرگتر و مادرم روز به روز افسرده تر!
بیست ساله بودم که کمند رفت توی کار مدلینگ.بابام و مخصوصا مادرم روی این موضوع خیلی حساسیت نشون دادن اما کمند خیلی جدی از اونا خواست به علاقه اش احترام بزارن یا اینکه اون از پیشمون میره . اونا هم ناچار شغلش رو پذیرفتن به این اعتقاد که حداقل کمند جلو چشمشون باشه.
کمند فوق العاده زیبا ، جذاب و قد بلند بود و همه اینا برای اینکه اون تو کارش موفق بشه کافی که نه زیاد بود. اکثر برندای معروف دنبال کمند بودن و باهاش قرار دادای سالانه میبستن در صورتیکه اینجور برندا با هر مدلی فصلی قرار داد میبندن.
جرعه ایی از قهوه اش را نوشید . از ذهنم گذشت" اگه خواهرت به خوشگلی تو بوده که محشر بوده" اما با سکوتم اجازه دادم افکارش را منسجم کند . ادامه داد:
-کمند هرروز مشهورتر میشد و "اتنا" رو بعنوان اسم هنریش انتخاب کرد.اتنا به یونانی یعنی"خدای هنر".
اون کار میکردو من هم مشغول درس و دانشگاه بودم و گاهی در مزون پدرم خود را سرگرم میکردم.
بیست و شش ساله بودم که به یه مهمونی دعوت شدیم.البته کمند دعوت شده بود و از من خواست که همراهیش کنم.هر دو خیلی شیک سوار ماشین کمند شدیم و به محل اون مهمونی رفتیم.بدون اغراق میگم که توی اون مهمونی که اکثر مهموناش مدلای معروف برندای مشهور بودن کمند بدون رقیب یه سرو گردن بالاتر از همه بود.
اونجا متوجه نگاهای خصمانه چند تا از مدلا به روی کمند شدم و فهمیدم که خواهرمن دشمن زیاد داره!!خارجی بودن و موفق و متفاوت بودن اون دلایل ساده ایی بودن برای وجود اون همه دشمن.اون شب من با راشل اشنا شدم. راشل هم مدل یه برند معروف بود.کمند از اشنایی من با راشل خیلی خوشحال شد. کلا دختر خوش قلب و مهربونی بود!
بازهم جرعه ایی دیگر از قهوه اش را نوشید ومن حس کردم با این جرعه بغض ناشی از یاداوری خاطرات خواهرش را پایین فرستاد.
-اوایل اشناییم با راشل علاقه ی خیلی زیادی بهش نداشتم ولی اون دختر فوق العاده جذابی بود و از همه مهمتر راه ورود به قلب مردا رو خوب بلد بود! مادرم از رابطه من و راشل خوشحال نبود و میگفت" دنبال یه دختر با اصالت باش " اون روزا نمیفهمیدم چی میگه اما حالا...
نگاهش را از من دزدید :
romangram.com | @romangram_com