#ناخواسته_پارت_176


-ممنون.مبارکت باشه.

-مرسی. تو فضا رو ببین و کاراتو بکن برای صحبت میریم کافه میشینیم.

سر تکان دادم و مشغول دیدن تمام قسمت های ان جا شدم!تبلتی دستم بود و از قسمت های مورد نظرم عکس میگرفتم و نکاتی را در ان مینوشتم.فروشگاه بسیار بزرگ و دو طبقه بود. پله ها از وسط سالن پایین به وسط سالن بالا می رسید و یک سمت سالن طبقه بالا تراس سرتاسری بود.

فضا، فضای قشنگی بود و جا برای مانور زیاد بود!

یک ساعت بعد نزد کوروش برگشتم اما او با قیافه ایی متفکر با همان دستان در جیب قدم میزد.حواسش اصلا به من نبود. در تمام مدتی که در فروشگاه بودم هروقت نگاهم به اوافتاد اورا همینطور متفکر با قیافه ایی در هم دیدم.خیلی دلم می خواست بفهمم که چرا همیشه ناراحت است اما او خودش باید حرف میزد.

-من کارم تموم شد...هی ..کوروش

نگاهم کرد و گفت:

-چیزی گفتی؟

-کجایی؟میگم کارم تموم شد.

-اهان پس بریم.

وبا دست به در خروجی اشاره کرد و پشت سر من خارج شد. سوار ماشین فوق مدرنش شدم و راه افتاد.

پاریس پر بود از کافه،کافه هایی مملو از مشتری و مشتری هایی پر از انرژی. در کل پاریس سراسر انرژی مثبت بود . هر وقت از خانه بیرون می رفتم حالم را خوب می کرد. مقابل کافه ایی نگه داشت و پیاده شدیم. اکثر میزها پر بود .خیلی اتفاقی میز خالی کنج کافه را دیدیم و روی صندلی های ان نشستیم.هردو قهوه سفارش دادیم و او درحالیکه نگاهش بین موهایم و چشمانم در چرخش بود گفت:

-خوب؟

-چی خوب؟

-فروشگاه چطور بود؟

-عالی بود چندتایی سوال دارم که اگه به جوابشون برسم کارم رو سریعتر پیش میبرم.


romangram.com | @romangram_com