#ناخواسته_پارت_175

سر تکان دادم و پرونده ی روی میزم را باز کردم.

کار جدید طراحی برای فضای داخلی یک فروشگاه پوشاک واقع در شانزه لیزه بود. تمام ابعاد و نقشه های فروشگاه مقابلم بود و توضیحات و خواسته ها و بودجه مالک هم موجود بود. برگه ایی برداشتم و نت برداری کردم. هر طراحی به یک روش کارش را انجام میداد و من روشم اینگونه بود که از اطلاعاتم نت برداری می کردم و ساعت ها به نوشته هایم نگاه می کردم تا نوشته ها در ذهنم جان بگیرند سپس به محل مورد نظر می رفتم و با مالک گپ میزدم تا سلایق و علایقش را بشناسم و سپس شروع به طراحی می کردم.

این درخواست برای من چند نقطه مبهم داشت یکی اینکه طرح برای برند بود ویا متفرقه؟ ویا لوگوی فروشگاه به چه شکل بود و چه رنگهایی در ان به کار رفته بود؟

سوالاتی داشتم که حتما باید با صاحب فروشگاه مطرح میکردم. خانه فرانسوا نزدیک شانزه لیزه بود و من می توانستم پس از اتمام کارم در انجا سری به فروشگاه بزنم.

فرانسوا پیرزن متمول فرانسوی بود که حدود یک ماه قبل درخواست دیزاین خانه که نه کاخش را به شرکت ما داده و من دیزاینرش بودم. من روزها با فرانسوا صحبت کرده بودم و متوجه شدم او دلش زندگی به سبک قرن نوزدهم را می خواهد!

روش کار شرکت اینگونه بود که در روز اخر کار و تحویل پروژه حتما طراح ان کار حاضر باشد تا در مورد کارش توضیح دهدو پاسخگوی سوالات احتمالی مالک ویا صاحب کار باشد و اگر احیانا جایی مشکلی بود ان را حل کند که البته گزینه اخر خیلی به ندرت پیش می امد زیرا نقشه سه بعدی طرح را به مشتری می دادیم و تا اکی را از او نمی گرفتیم کار را شروع نمی کردیم!

راس ساعت یک اقای دوقان، مدیر اجرایی شرکت، به دنبالم امد و به سمت منزل خانم فرانسوا رفتیم.

ساعتی بعد پس از تحویل کار از اقای دوقان خواستم تا با مالک فروشگاه تماس بگیرد و با او قرار بگذارد. اقای دوقان قرار را برای نیم ساعت بعد گذاشت و از من خواست که تنها به قرار بروم تا او خود را به پروژه دیگر برساند.

ناچار به تنهایی راهی خیابان شانزه لیزه شدم.هوای ابری عالی و خیابان های زیبا مرا به پیاده روی وادار کرد. دستانم را داخل جیبهای کاپشن گذاشتم و راه افتادم. قرارمان داخل فروشگاه بود. کاغذم را از جیبم بیرون اوردم و نگاهی به ادرس انداختم. فروشگاه در سمت راست خیابان قرار داشت.

کمی بعد وارد فروشگاه خالی شدم. صدای اشنایی به گوشم خورد که باعث شد سرم را برگردانم.

-به به سلام. اینجا چیکار میکنی؟

از دیدن کوروش تعجب کردم.اسم مالک "اتنا" بود نه کوروش کبیری!

-سلام خودت اینجا چیکار میکنی؟

دستانش در جیب شلوار جینش بود و شانه بالا انداخت و گفت:

-من؟ صاحاب اینجام مثلا.

-من برای دیزاین این فروشگاه انتخاب شدم.

-واقعا؟ چه تصادف قشنگی!

romangram.com | @romangram_com