#ناخواسته_پارت_174


از کلمه "عزیزم"اش دلم مچاله شد و همه ان اضطراب را از بین برد.قند در دلم اب شد و یک عالم حس قشنگ وخوب را برایم اورد.

-اتفاقی که افتاده نمیدونم چیه اما من به تو ایمان دارم متاسفانه.

لبخند روی لبم نشسته بود و وقتی کنار پیامم دو تیک خورد به یاد ان "زن " افتادم و لبخندم ماسید. اصلا چه دلیلی داشت که او الان بیدار باشد؟

-خیلی خوشحالم که بهم ایمان داری.

تند تند و با اخم نوشتم:

-بیدار بودی یا من بیدارت کردم؟

-بیدار بودم.

-چرا؟

-با یه نفر دارم صحبت میکنم.

"خیلی وقیحی ، خیلی بی شرمی ،خیلی..... عوضی"

-با کی؟

-بهت میگم.

-پس مزاحمتون نمیشم.

صبح بیدار شدم ووقتی به یاد امدن مسافرانم افتادم لبخند زدم و با شوق بیشتری به محل کارم رفتم. با روی باز به همکارانم سلام کردم و انها با تعجب جواب سلامم را دادند.چهار نفر در یک اتاق بودیم و دو به دو روبه روی هم پشت میز می نشستیم.میز من کنار پنجره بود و می توانستم بیرون را ببینم. هوا کم کم رو به گرمی می رفت ولی باران همچنان می بارید.

کمی بعد از شروع ساعت کاری، در اتاق باز شد و "لیزا" مسئول برنامه ریزی داخل شد و روی میز من پوشه ی کار جدید را گذاشت و گفت:

-امروز خانه ی خانم فرانسوا رو تحویل میدن ، برای ساعت یک اماده باش.


romangram.com | @romangram_com