#ناخواسته_پارت_173

-خوبه که یهو یاد من افتاده.

-ببین خواهر من، عزیز من، درست نیست که راجع به اون اینجوری فکر کنی بعدا شرمنده میشیا. از من گفتن بود!

-درزاد چی شده؟ به من بگو.

-منو با اون در ننداز.لازم باشه خودش بهت میگه که مطمئنم میگه بهت.

-اهان.

-پس مامیایم دیگه.

بی حس و حال گفتم:

-باشه عزیزم منتظرم.

-چیزی نمیخوای برات بیارم؟ هوس موس نداری؟

-نه ممنون.

بعد از قطع تماس همچنان ایستاده بودم و فکر می کردم . دلیل غیبت فرهام را برای خودم تصور می کردم. با خود فکر میکردم که نکند غیبتش به خاطر وجود ان "زن " باشد؟نکند....

حتی از فکرش هم حالم بد میشد چه برسد به واقعیتش.

حال این روزهایم خیلی اشنا بود. بازهم چیزی را از من پنهان می کردند و باز هم می خواستند که بلایی سرم بیاورند. دستم را روی پیشانیم گذاشتم و فوت کردم. عصبی و مضطرب بودم و شروع به کار کردم.خانه تمیز می کردم و فکر می کردم.اخر سر هم طاقت نیاوردم و برای فرهام پیام فرستادم:

-سلام. درزاد خبر سفرتون رو داد. به رسم مهمون نوازی پذیرایتونم اما..

بازهم اتفاقی رو از من پنهان میکنین.دلم هیچ گواهی نمیده، نه خوب و نه بد. اما هیچ خاطره خوبی از این پنهان کاری و پاسکاری نداره.خواهش میکنم حالم رو ازاین خرابتر نکنید ؛تازه تازه دارم رو پا میشم.

و دکمه "سند" را زدم.توقع جواب را نداشتم حداقل نه حالا. باید تا فردا صبر می کردم.ساعت به وقت ایران سه صبح بود و قطعا او حالا خواب هفت پادشاه را می بیند!مسواک زدم و روی تخت دراز کشیدم که صدای پیام امد. سریع گوشی را از روی میز قاپ زدم و پیام را باز کردم.

-سلام عزیزم ممنون از مهمون نوازیت البته غیر از این هم از تو انتظاری نیست!اتفاق که افتاده ، اما من از همه خواستم که تو فقط از خودم بشنوی.عجله نکن همه چیز رو بهت میگم و هیچ ابهامی برات نمیمونه.این بار فرحانه ایی نیست که کابوس رویایم شود!

romangram.com | @romangram_com