#ناخواسته_پارت_170


باقی فنجانش را سر کشید و بلند شد.

-من دیگه باید برم بابت امشب خیلی ممنونم مدتها بود که اینطوری با کسی احساس راحتی نکرده بودم.

و فنجان دراز شده به سمتم را از او گرفتم و داخل سینی گذاشتم:

-خواهش میکنم هروقت خواستی بیا اینجا و منو....

نمی دانستم گفتنش درست بود یا نه ،نمی دانستم چه عکس العملی نشان خواهد داد اما سرم را بالا گرفتم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم و گفتم:

-منو مثل خواهر خدا بیامرزت بدون.

در حال پوشیدن کاپشن برای لحظه ایی دستش از حرکت باز ماند و نگاهش به روی موهایم ثابت ماند.

بدون حرفی در را باز کرد و پاکت نامه ایی به روی زمین افتاد. دولا شد و نامه را برداشت و نگاهی به ان انداخت سپس به طرف من گرفت و گفت:

-این وقت شب مگه پستچی میاد؟

نامه را گرفتم و گفتم:

-نه یه وقتا نامه های منو همسایه بغلی رو اشتباهی تو صندوق هم میندازن.

-چرا اشتباه میشه ؟برو پست.

-اگه وقت کنم میرم.





کفش هایش را پوشید و خداحافطی کرد و رفت. در را بستم و به اتاقم رفتم. نامه را روی میز کنار تختم گذاشتم و لباس راحت پوشیدم. سینی فنجان هارا داخل سینک گذاشتم و موقع خاموش کردن لامپ ها چشمم به بسته کادویی کوروش افتاد. بسته را باز کردم.عطر گران قیمتی بود که بوی شیرین و ملایمی داشت .از دیدن ان ذوق کردم. عطر تنها چیزی بود که می توانست مرا خوشحال کند!


romangram.com | @romangram_com