#ناخواسته_پارت_169
-مگه نگفتی فرانسه اس؟
-از نظر مکانی نزدیکه اما فاصلمون به قدر دوتا دنیاس.
-نمیفهمم چی میگی.
-مامانم الزایمر شدید داره و هیچ کسیو نمیشناسه.تو اسایشگاه بستریه.
-تو به دیدنش میری؟
-میگم کسیو نمیشناسه حتی منو.
-خوب تو که اونو میشناسی ،برای ارضای احساسات خودتم نمیری دیدنش؟
-وقتی تو اون حال میبینمش داغون میشم .مخصوصا که میدونم به خاطر خودخواهی های منو پدرم به این روز افتاده!
-تو خواهر یا برادر نداری؟
-چرا.خواهرم کمند چند سال پیش فوت شد.
-اخ متاسفم.
با چشمانی غمگین نگاهم کرد و اهسته گفت:
-خیلی خیلی خسته ام شهرزاد. از این زندگی و بازیاش خسته شدم. بریدم. من فقط یه هدف تو زندگیم دارم اونم خونخواهی خواهرمه البته به شیوه خودم!
متعجب پرسیدم:
-خونخواهی؟ مگه...
سرش را تکان داد و گفت:
-اره.
romangram.com | @romangram_com