#ناخواسته_پارت_168


حیرت زده گفتم :

-کی گفته؟کسی که فقط با عقلش تصمیم گرفته داره با همون عقلش هم زندگی میکنه و در احساسش رو ،رو همه چیز بسته.اینجور ادما زندگیشون مثل رباته البته وقتی بچه دار میشن ممکنه در قلبشون رو روی بچه اشون باز کنن که این بدترین نوع زندگیه.ما دوستای خوبی برای هم میمونیم و من پیشنهاد تو رو از روی تنهایی نادیده میگیرم.

نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد . گفت:

-همه حرفات درسته اما من واقعا دارم بهت علاقه مند میشم.

با حیرت به چشمانش نگاه کردم و چنگالی که نمی دانم از کی در دستم بود را داخل بشقاب گذاشتم و گفتم :

-بیا با هم رو راست باشیم. تو به موهای من علاقه داری و من متوجه شدم که این موها ،تو رو یاد شخصی میندازه که خیلی برات عزیزه همونطور که رفتارام تو رو یاد مادرت میندازه که عاشقانه دوسش داری! پس ببین، تو به شخص من شهرزاد سرمد علاقه نداری تو در من دنبال عزیزاتی.

عمیق نگاهم کرد و من عجز را در چشمانش دیدم. بدون حرف بلند شد و به هال رفت. باید کمی تنها می ماند ، به همین دلیل با طمانینه مشغول جمع کردن میز و شستن ظرف ها شدم.کارم که تمام شد با دو فنجان دمنوش نزد او رفتم. دستانش را پشت سرش قلاب کرده بود وبه نقطه ایی خیره بود. سینی را روی میز گذاشتم . نگاهش به سینی کشیده شد.

-این چیه؟

-گل گاو زبون ، بهار نارنج ، لیمو امانی و عسل!

فنجانش را برداشت و بو کرد:

-خیلی خوش بوئه.

کمی نوشید و گفت:

-خیلی هم خوش طعمه.

فنجانم را برداشتم و پای راستم را روی پای چپم انداختم و تکیه دادم.پرسیدم:

-مامانت کجاس؟

-یه جای دور.


romangram.com | @romangram_com