#ناخواسته_پارت_167

کمی بعد غذایش که تمام شد دستش را زیر چانه اش گذاشت و مستقیم نگاهم کرد. غذا در دهانم ماسید که بی مقدمه گفت:

-تو منو یاد مادرم میندازی.اون هیچ وقت نتونست خودشو با زندگی توی اروپا وفق بده. مثل تو! همیشه بوی قورمه سبزی و قیمه از پنجره های خونمون بیرون میومد.خودش هم همیشه اراسته و زیبا بود و برعکس پنجره هامون هیچ وقت بوی قورمه و پیاز نمیداد! مادر من بوی بهشت میداد.

بابام میپرستیدتش و عشق بابام باعث شد ما پابند خونه بشیم و جو غربت نگیرتمون! من عشق واقعی رو بین پدر و مادرم دیدم و بعدها فکر کردم....

همانطور که سرم پایین و مشغول زدن هویج به چنگالم بودم اهسته با خود زمزمه کردم:

-مادر....مادر.....ماد.ر

-شهرزاد تو خیلی حیفی.تو فقط به درد زندگی و مادری کردن میخوری.تو هر مردی رو میتونی خوشبخت کنی حتی اگه اون مرد نا اهل باشه. خوش به حال مردی که همسرت میشه و بچه هایی که تو دامن تو بزرگ میشن. مثل تو الان دیگه خیلی کمه.

-حرفای خنده دار میزنی تو چی میدونی از من؟ من کوه دردم.

-من از اصالتت حرف میزنم.یه چیزی ازت میخوام.

مشکوک نگاهش کردم که گفت:

-با من ازدواج کن ما به درد هم میخوریم. من قول میدم برای خوشبختیت چیزی کم نزارم.

هاج و واج نگاهش کردم. ادامه داد:

-من از این زندگی سگی خسته شدم. فقط کار میکنم و پول در میارم .هیچ دلخوشی تو زندگیم ندارم اما مطمئنم در کنار تو میتونم به همه چیز برسم ؛ حتی عشق.

از شنیدن حرف هایش عصبی شده بودم و خود را لعنت کردم که چرا به دوستی با او ادامه دادم!

-بسه کوروش تو از شدت تنهایی به این فکر افتادی وگرنه ما هیچ سنخیتی باهم نداریم.

-شاید، اما مگه اشکالی داره که من به تو پیشنهاد ازدواج بدم و تو روش فکر کنی؟

-نه هیچ اشکالی نداره اما پیشنهاد تو از روی دلت یا علاقت نیست پیشنهاد تو از روی تنهایی و عقلته.هیچ ادمی در مورد ازدواجش تنها با عقلش تصمیم نمیگیره بلکه قلبش هم دخیل میکنه.

-اما اونایی که با عقل تصمیم گرفتن خوشبخت ترن.

romangram.com | @romangram_com