#ناخواسته_پارت_165

از یاداوری ایدا و فرزاد چهره ام رنگ غم گرفت:

-رامسر زندگی میکرد. باردار بود برای زایمانش با شوهرش داشت میرفت تهران خونه پدرش که تصادف کردن. شوهرش همون لحظه فوت میکنه ولی ایدا تو بیمارستان یکی دو روز بعد زایمانش تموم میکنه.

-زایمانش؟ مگه بچه زنده موند؟

سرم را پایین انداختم تا قطره اشک را پاک کنم.

-اوهوم.

-وای خدای من چقدر وحشتناک.

با سر انگشت اشک هایم را پاک کردم که گفت:

-حالا بچه کجاس؟

-بچه قانونا به پدر شوهر ایدا رسید اما اون بنده خدا سکته کرد و از کار افتاده شد اون یکی پسرش یعنی برادر شوهر ایدا رو بعنوان قیم به دادگاه معرفی کرد. اونم حال بد عموی من و خانومش رو که دید بچه رو داد به اونا البته نه برای همیشه تا وقتی که .....

گفتنش برایم سخت بود اما با جون کندن حرفم را کامل کردم:

-تا وقتی که ازدواج کنه.

-چه ادم خوبیه عموی اون کوچولو.

با نگاهی یخ زده به چشمانش پرسیدم:

-رو چه حساب میگی که خوبه؟

-همینجوری گفتم. موهات خیلی قشنگن شهرزاد.

-دقت کردی هروقت منو میبینی همینو میگی؟

-اخه عاشق موهاتم.

romangram.com | @romangram_com