#ناخواسته_پارت_161
واقعیت این بود که هر دو یکدیگر را می خواستیم اما هردو برای این جدایی دلایل خود را داشتیم.
من باید دلایل او را می فهمیدم!!!!
(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )
فصل پنجم :
یک ماه از استخدامم در شرکت جدید می گذشت. این شرکت در منطقه لادفانس بود و فاصله چهل و پنج دقیقه ایی با اتوبوس تا خانه ام را داشت. در اینجا کارم مربوط به دیزاین و طراحی داخلی بود.رشته ایی که ارشد ان را در دانشگاه هنر فرانسه خوانده بودم.
این روزها نسبت به سال قبل و سالهای قبل تر حال بهتری دارم البته تا زمانی که به تلفن های ان" زن" فکر نمی کنم! اما تلاش می کنم تا حصار هارا از دور خود باز کنم و با دنیای بیرون و ادم ها اشتی کنم. شنیدن حقایق زندگی ام ، به ان شکل تحقیر امیز ،مرا از پا ی در اورد و حال بعد از گذشت سه سال می خواستم روی پا شوم!
البته سفرم به ایران و برخوردم با خانواده ام و فرهام و وجود مایا مرا در این تصمیم مصمم ساخت.
در این مدت بازهم نزد چند مشاور رفتم و اتفاقات و مشکلات بعد از ان را برایشان گفتم ،همه انها حالاتم و واکنشهایم را طبیعی دانستند و ازم خواستند دیدم را نسبت به زندگی و البته مادرم و فرهام تغییر دهم.
چند وقت قبل با کوروش به موزه و تئاتر رفتیم اما همچنان رازی ناگفته برای یکدیگر بودیم!
وقتی با او به موزه ی لوور رفتم باورش نمی شد که من تا حالا به این موزه نرفته ام ووقتی با ان همه علاقه نمایش "رومئو وژولیت "را می دیدم و اشک می ریختم از ان همه احساس متعجب بود! در کل برای کوروش ادم جالبی بودم و او برای من پر بود از پیچیدگی!
در طی دیدار ها و صحبت هایمان با خیلی از خلقیاتش اشنا شدم. یکی از اخلاق هایش بی تفاوتی اش بود که خیلی از ان رنجیدم.
روزی که به تئاتر رفتیم من داخل جوی خالی از اب افتادم و از درد پا به خودم می پیچیدم اما او خیلی بی تفاوت از من خواست که سریع تر بلند شوم وگرنه دیرمان می شود!!
در همان وضعیتم ، داخل جوی دستم روی پایم بی حرکت ماند و بهت زده نگاهش کردم ، گفت اگر تا دودقیقه دیگر از جوی بیرون نروم خودش به تنهایی می رود! من هم جدیت را که در چشمانش دیدم بلند شدم و لنگان لنگان مانند خرچنگ به دنبالش راه افتادم اما از شدت ناراحتی بغض داشتم و دیدن نمایش دلیل خوبی برای ریختن اشک هایم شد!!
یکی دیگر از اخلاقیاتش که باز مرا رنجاند رک بودن و زبان تند و تیزش بود.روزی که به موزه لوور رفتیم پس از دیدن یکی از ستون ها و سر ستون تخت جمشید ، ان هم انقدر تمیز و سالم و پرابهت دهانم باز مانده بود. از این همه جلال و بزرگی و قدمت تاریخی کشورم غرق غرور بودم که ناگهان کوروش با همان زبان تلخش گفت:
-هرکی ببینتت فکر میکنه مال باباته که اینجوری غره شدی!
وقتی نگاهش کردم متوجه شدم کاملا جدی ان را گفت! همان روز با او قهر کردم و به اپارتمانم برگشتم و دیگر جواب هیچ کدام از تماس هایش را ندادم!
خیلی جدی تصمیم گرفتم که کوروش را از زندگیم حذف کنم اما حالا متوجه شدم در این مدت خیلی به او وابسته شده ام.او تنها هم زبان من در ینگه دنیا بود!
romangram.com | @romangram_com