#ناخواسته_پارت_160


دستانم را روی زانو گذاشتم و دولا شدم.کمی که نفسمان جا امد پرسید:

-حالا ما کی بیایم خواستگاری؟

بازهم خجالت کشیدم.

-نمیدونم هرموقع که دوست دارین.

-اگه به من باشه میگم همین امشب ولی دوست دارم تو امادگیشو داشته باشی.

حق با او بود من هم دوست داشتم همین امشب بیاید اما هرچیزی راه خود را داشت.

-هفته دیگه پنجشنبه خوبه؟

-امروز چهارشنبه اس؟اره عالیه.

-پس من به بابام میگم......



موبایلم لرزید و من باز هم از ان خاطرات بیرون امدم:

-نظرت چیه؟

خواستم بنویسم درباره چی که دیدم در حال نوشتن است ومنصرف شدم و منتظر ماندم تا ببینم چه میگوید.دقایقی بعد پیامش امد:

-منظورم اینه که این دفعه پای یه بچه وسطه..اگه بعد از اتمام وقتت برنگشتی علی رغم میلم و به خاطر مایا مجبورم ازدواج کنم ولی بدون جای تو توی قلبم محفوظ میمونه. همون طور که قبلا هم بهت گفتم.

از ذهنم گذشت"موردتم پیدا کردی دیگه" اما بدون فکر نوشتم:

-باشه حتما فکر میکنم منم مثل تو از این بلا تکلیفی خسته شدم. یا رومی روم یا زنگی زنگ.


romangram.com | @romangram_com