#ناخواسته_پارت_157
-راستش یه چیزی تو ماشین جا گذاشتم میرم بیارم. شما بفرمایید.
-اهان پس من وسایلتون رو میدم خانم عزتی.
-لطف میکنید.
و رفت. ایستادم تا چند طبقه را برود و محض رد گم کنی دکمه را بزنم که یعنی تا ماشین رفتم و امدم. به طبقه پنجم که رسید دکمه را زدم و عقب گرد کردم تا به سمت پله ها بروم که ناگهان در جنگلی از پرتقال احاطه شدم!!
با لپ رفته بودم روی سینه فرهام.چند نفس عمیق کشیدم. دلم میخواست سالها به همان حالت باقی بمانم البته او هم از ان وضعیت راضی بود که صدایش در نمی امد.دستش را بالا اورد و پشت سرم گذاشت و مرا محکم تر به سینه اش فشرد."خدا یا دنیا رو تو همین لحظه متوقف کن" کنار گوشم گفت:
-صدای قلبمو میشنوی؟
مست اغوشش بودم و چشمانم را بستم.کمی گذشت و گفت:
-شهرزاد الان سرو کله یکی پیدا میشه.
سرم را از اغوشش بیرون اوردم و نگاهش کردم:
-سلام.
ناگهان پیشانیم داغ شد و لبخندم عمیق تر.با دنیایی از محبت نگاهم کرد و با لبخند گفت:
- دست خودم نبود.
هم خوشحال بودم و هم خجالت زده.خدایا این بوسه چقدر شیرین بود.هرگز تجربه چنین بوسه شیرینی را نداشتم!
-اولین باره صبح به این زودی شرکت میبینمت.
-لب تاپم جا مونده بود اومدم بر دارم برم شهرداری.
-مگه فرزاد نمیره؟
-رفته سایت.
romangram.com | @romangram_com