#ناخواسته_پارت_155

-بفرمایید بیرون و اگه کاری دارین در بزنید ،وقتی اجازه ورود دادم داخل شین با هم صحبت میکنیم.

مطمئن بودم اگر این کار را نکنم به حرف هایم گوش نمی دهد؛ خون خونم را می خورد با این حال از درخارج شدم و در زدم و وقتی "بفرمایید " اش را شنیدم،داخل شدم.

-این چه کاری بود کردی؟

-دقیقا کدوم کار؟

-چرا ما رو اخراج کردی؟

-برای اینکه قبلش به هردوتون گفته بودم شرکت من جای این کارا نیست.

-اما اون موقع خارج از وقت اداری بود و ماهم سر کار نبودیم.

-با گروه من که بودین، خانم سرمد با من بحث نکن بفرمایین بیرون.

به سمت در و پشت به او چرخیدم و شانه بالا انداختم و گفتم:

-باشه پس من و مهندس عربی با هم میریم یه شرکت دیگه همکاریمونو ادامه میدیم خدارو چه دیدی شاید .... اخ اخ لعنتی چیکار میکنی شکوندی گردنمو.

-اینبار با احساسات من اگه بازی کنی واقعا گردنتو میشکنم حالام برو سر کارت امیدوارم فهمیده باشی که من اصلا با کسی شوخی ندارم.

فرهام گردنم را گرفته بود و من از شدت درد نفسم بند امده بود:

-اره بابا فهمیدم به خدا ، ولم کن.

-دفعه اخرت بود دیگه؟

-اره ..اخخخ.. اره به خدا.

-حالا برو.

دست راستم را جای فشار دستش گذاشتم و ماساژ می دادم و با دست چپم موهایم را به داخل مقنعه ام می فرستادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com