#ناخواسته_پارت_154
-اخه چرا بابا؟
-من هنوز مطمئن نیستم که تو بتونی.
-بابا خواهش میکنم همه چیزو بهم بگو.
-به وقتش،قرار که گذاشتی به ماهم بگو.
سپس از اتاق خارج شد .روی تخت نشستم.نمی دانستم که باید خوشحال باشم یا ناراحت.به فرهام پیام دادم:
-بابام باهام صحبت کرد.
-چی گفت؟
-گفت باهات قرار بزارم.
-فردا صحبت میکنیم.
با خواندن پیامش گوشی را روی تخت پرت کردم.عصبانی بودم.
صبح ایدا به سایت رفت و من تنهایی به شرکت رفتم.
بعد از جریان چابهار ،فرهام، من و اقای عربی را واقعا اخراج کرد! این را وقتی متوجه شدم که از حسابداری با من تماس گرفتند و ازم خواستند تا برای حساب و کتاب به انجا بروم .وقتی به بخش حسابداری رفتم ، مهندس عربی را با ان چشمان ساده و مهربانش دیدم.گفت:
-خانوم مهندس شرمنده باعث دردسر شما هم شدم.
من به قدری از این کار فرهام شوک بودم که قدرت تکلمم را از دست دادم. خود را سریع به اتاق فرهام رساندم و بدون اجازه داخل شدم. او مشغول کار با لب تاپش بود و با ورود ناگهانی من سرش را بالا اورد و با اخم نگاهم کرد، عینکش را دراورد و گفت:
-برید بیرون لطفا.
-این مسخره بازیو تمومش کن فرهام.
romangram.com | @romangram_com