#ناخواسته_پارت_153
-چی برای چی؟
-برای چی مخالفی بابا؟
-برای اینکه لیاقتت بیشتر از ایناس.
نمیدانستم برای چی این حرف هارا می زند بی ملاحظه گفتم:
-داری دروغ میگی بابا.شما یه چیزو از من قایم کردی چرا باهام روراست نیستی؟اون چی کم داره؟
-دوسش داری؟
سرم را پایین انداختم که بابا گفت:
-پس دوسش داری.
دلم می خواست با تمام وجود فریاد بزنم"دوسش ندارم عاشقشم" اما حیف که او، پدرم بود.
-شهرزاد این دوست داشتن خیلی عواقب داره میتونی پاش واستی؟
ان روز چه بچه گانه فکر می کردم که می توانم و پدرم چه اگاهانه به من گوشزد کرد که نمی توانم اما من عاشق بودم و کر و کور!!
-حالا که مطمئنی میتونی ، من حرفی ندارم خودت باهاش صحبت کن و قرار بزار به ماهم بگو.
دستش را روی زانو گذاشت و بلند شد. پرسیدم:
-مگه شما باهاش قرار نمیزاری؟
به سمت در رفت و پشتش به من بود و در همان حال جواب داد:
-نه من زنگ نمیزنم.
بلند شدم و خود را به پشت سرش رساندم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com