#ناخواسته_پارت_152
بابای من، قهرمان من خیلی فهمیده و باشعور است و همیشه قبل از ورود به اتاق من و یا درزاد اجازه می گرفت.
-بله بابا جون بفرمایید.
بابا داخل شد و نگاهی به اطراف انداخت:
-اتاقت خیلی خوشگل شده مبارکت باشه.
دست شما درد نکنه.
یک ماه بود که کاغذ دیواری و سرویس خواب و یک نیم ست یاسی رنگ سفارش داده بودم وروز قبل کلا کارهای اتاقم تمام شده بود. هوای عاشقی ان روزها اجازه تمرکز حواس را به من نمی داد و خدارا شکر ایدا خیلی جاها جور مرا کشید. به مبل اشاره کردم و گفتم:
-بشینید بابا.
-بیا خودتم بشین کارت دارم.قلبم ریخت.سریع رو به روی بابا روی مبل نشستم.موشکافانه نگاهم می کرد و من از خجالت در حال ذوب بودم.
-با این رنگ به رنگ شدنت معلومه میدونی درباره چی می خوام صحبت کنم.
بد جور خود را لو داده بودم.همیشه همینطور بودم. همیشه برگه رو شده برای همه بودم.چیزی نگفتم و بابا ادامه داد:
-امروز فرهام باهام تماس گرفت و ازم اجازه خواست با خونوادش بیان برای خواستگاری.
من که همیشه خواستگار داشتم پس چرا اینبار انقدر خجالت میکشم؟چرا نمیتوانستم به صورت بابا نگاه کنم؟
همچنان سرم پایین بود و گوشه ی ناخنم را میجویدم.باز هم بابا بود که صحبت را ادامه داد:
-ولی من فکر میکنم نباید عجله کنی. تو لیاقتت بالاتر از فرهامه.
به گوش هایم شک کردم.ناباورانه سرم را بالا اوردم و به چشمان بابا نگاه کردم.حال نوبت او بود که چشمانش را از من بدزدد.معلوم بود خودش هم به حرفش اعتقادی ندارد!
-برای چی؟
romangram.com | @romangram_com